دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

برای دختران کوبانی




 
مدتها بود ديگر نبايد زن مي بودي. بايد طنازي ها و كرشمه ها را با لباس زمخت نظامي بدل مي كردي و موهاي دراز و پريشانت را با گل مويي محكم مي بستي. مدتها بود كه ديگر درخشش چشم هيچ مردي برايت معنا نداشت فقط ان چيزي كه ترا به ميدان مي كشاند مبارزه عليه انسانهايي بود كه براي دفن انسانيت قدمهاي كثيفي برداشته بودند.
روزي رنگ گيسوانت دوست داشتني ترين رنگ بود براي مردي كه شب را با خيال تو صبح مي كرد. اين چشمها چراغي روشن بود براي او كه روشنايي را از دامن تو مي چيد. اسلحه در دستان لطيف تو زيبا شد و گرنه هزاران مرد اين شي خونخوار را در دست گرفته و به جنگ رفته بودند. اسلحه به دست و نارنجك به كمر بستي تا نجات بدهي هم جنسان خويش را از مرگ حتمي. شايد خودت هم فكرش را نمي كردي روزي اخرين گلوله ترا نجات دهد اما مي دانستي بازار فروش كنيز و جهاد نكاح ترا با اغوش باز مي خواهد اما مي خواستي بميري به جاي انكه چون شي بي ارزشي به فروش برسي. حالا زلف هاي پريشانت در دست مرديست كه از بريدن سر از جنازه بي جانت احساس قدرت مي كند. سر جدا شده از بدنت را با افتخار مي گيرد تا عكس يادگاري اي با تو بياندازد اخر در اين جغرافيا دست نيافتن به زن زيبا روي هم گاهي جرم محسوب مي شود. اما خوب شد بازار كنيز فروشان كساد شد با نبودن تو و مجاهد دروغيني كه خواب هم خوابي با ترا ديده بود با در دست گرفتن سر جدا شده تو، اين ارزو را به گور برد. نمي داني چقدر با ارزش بودي دختر پيش مرگ كرد عراقي براي ما و براي انها. سرت را جدا ساختند تا بگويند حتي ترا اخرين گلوله هم نتوانست نجات دهد بي خبر از انكه تو نجات دادي زني را كه مي توانست ملبعه مرداني باشد كه جهاد را بدنام ساختند. راستي مي داني مدتهاست سرنوشت عراق و سوريه را زنان شجاعي مانند تو به دست گرفته اند يعني تو تاريخ ساز شدي، اين واقعيت چقدر شيرين است كه امروز دختري از افغانستان بر هم جنس بودن تو مي بالد.

به مناسبت روز جهاني دختر





برقعي بر اندام و برقعي بر افكار!
فردا روز جهاني دختر است. جنسي كه جز تفاوتهاي جسمي اش براي اكثريت مردم مان شناخته شده نيست. مهر و عطوفتش را نقطه ضعفش مي دانند و مانع حضورش در اجتماع. بلي، اينجا افغانستان است چه فرق مي كند دوره سياه طالبان باشد و يا دهه دموكراسي. در اينجا گاهي بر اندامت و گاهي بر افكارت برقع مي دهند تا يا هيچ چيز نبيني و يا گاهي هيچ گپي نگويي. اينجا تشت كالا شويي و جاروب از ابتدا منتظر دستهاي نحيف دخترانه ات هست تا هر لحظه بشويي و بروبي و به تنهايي بگريي. اينجا شنيدن آواز دخترانه ات، شنيدن صداي خنده ات و صداي كفش هايت جرم است و مجرم تنها تو هستي كه تمايل به خنده و يا شوق پوشيدن كفش هاي پاشنه بلند ( كوري دار ) داري.
در اينجا اگر مردي در خردسالگي بر تو تجاوز كند اين تو هستي كه يا بايد تمام عمر بشرمي و يا بميري. در اين جغرافيا و از ديد اكثريت اگر درس بخواني، اگر پوليس شوي، اگر داكتر باشي و شبها به تداوي در شفاخانه ها باشي، اگر نطاق باشي و اگر .... فاحشه هستي.
در اينجا ميزان خوبي تو را در كر و لال بودنت مي سنجند و كوركورانه پذيرفتن هايت . اينجا حتي گاهي زيبا بودنت هم، جرميست نابخشودني.
اينها را گفتم كه بگويم آيا تجليل اين روز جهاني مي تواند به تو كه نيم جمعيت كشورت هستي خوشي ببخشد؟ وقتي بيش از پانزده ميليون در حسرت خودشان بودن زندگي كرده اند، مرده اند يا قرباني شده اند؟
به هر صورت، من اين روز جهاني را به قشر پايمال و قرباني جامعه در حال گذارم تبريك مي گويم به اين اميد كه ديگر دختر متولد شدن و دختر به دنيا آوردن جرم نباشد.
.

سایه آرام




آه اي بي دوام وعده
جنجالي ترين تفكر
ميان يك سكوت شب
ارامشم گم شده است
اهسته فرو مي ريزم
اهسته خاموش مي شوم
مي دوم روي خاطراتمان
ارام نفس مي كشم
چه دروغي بودي
جاري در سرنوشتم
مغرور و بي احساس
چه بوي خوشي داشتي
ميان لحظاتي كه
درختان دي اكسيد كربن استفراغ مي كردند
اه اي رباينده تكرار نا شدني ترين زمانم
مرا دفن كن
همين لحظه
كه سزاوار آنم
باورهاي مرده ام را هيچ پيوندي نجات نمي دهد
اشكهايي كه ترا شاد مي ساخت
ديريست شوره زاري شدند
زير پلكهايم
آه اي ناتوان ترين اراده
بر شانه كشيدن ترك هاي دلم
باريست اضافه
كه مرا هر لحظه درد مي خوراند
و من آن زني هستم بي سايه
كه سعي مي كند
سايه اي
آرام برای دیگران باشد

جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

فردا يعني هر روز!








فردا برايم كمي افتابي شو
ديوانه!
باران كه مي بارد
اين صداي توست كه روي شيشه مي نشيند
تا تنهاييم را گوشزد كند

فردا موهايم را بباف
و من دستمال گردني مي بافم
تا دستانم جاودانه شود دور گردنت

فردا كمي در چشم هايم خيره شو
تا قاب كهنه خاطراتمان تازه گردد

فردا برايم چند شاخه گل بياور
تا بهاري شود ميان موهاي برفي ام

فردا برايم كمي مبهم باش
تا من پيدا كنم جواب سوالاتم را
در تپش قلبت

فردا يعني هر روز
كه اين شعر را مي خواني
نازنينم