چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

به گوش هايي كه هميشه كر بوده اند

شب را با شعرهاي نجمه زارع و حافظ صبح مي كنم و روز را با انجام بخشي از كارهاي روزمره رسمي و مدني. چقدر سخت است هم قوي باشي و هم زن باشي و پر عاطفه. مي خواهي بگويي حس مادريت ترا رنج نمي دهد حتي نمي خواهد از تو يك زن ضعيف بسازد اما نمي تواني انكار كني كه در مقايسه با اطفال چقدر ضعيفي. مي خواهي بگويي زن هستي اما هيچ وقت عاشق نشده اي، باز در دلت مي گويي چرا دروغ مي گويي تو جام تلخ يك عشق ناكام را بر دل داري در حاليكه اساس شكل گرفتن انسان عشق است از عاشق بودنت پشيماني.  مي خواهي بگويي سالها بي نيازي، ترا نيازمندتر ساخته اما مي ترسي از تنهايي بيشتر. مي خواهي بگويي چقدر تنهايي، اما از انسانهايي كه به تو چون گوسفندي ضعيف، نگاه مي كنند مي ترسي. مي خواهي بگويي هيچ فكر گناهي به سرت نزده است اما از اين دروغ مي شرمي. مي خواهي بگويي چون فروغ گنه كردي، اما گناهي پر ز لذت، اما از جامعه اي كه ترا در افكارشان به اعدام صحرايي مي كشانند مي ترسي، چون در اين جامعه اعتراف به گناه يعني مرگ.
دخترم مي خواهم امشب بگويم برايت، چقدر ترسيده ام از گذشته تا امروز. انقدر ترسيده ام كه گاهي خودم را انكار كرده ام. خودم را به دروغ به قوي بودن زده ام. مي خواهم به تو بگويم تنها تو نيستي كه از تاريكي مي ترسي و به من پناه مي اوري من بارها از تاريكي مغزها و افكار ترسيده ام، بخاطر ان گريسته ام اما پناهگاهي نيافته ام. دخترم تو با روشن شدن چراغي و يا شمعي از اين ترس نجات مي يابي اما من هر شب كه چراغها روشن مي شوند باز هم مي ترسم چون فكرها هنوز تاريك اند و ميل به روشني ندارند. من از روزهايي كه انسانهاي تاريك فكر از كوچه هاي خلوت مي گذرند مي ترسم تا مبادا خواب و روياي كودكي طفلي را پريشان يا نابود نسازند. من مي ترسم دخترم اما بيشتر از اين مي ترسم كه ترسم را كسي بفهمد.
دخترم شب، صبح مي شود و صبح شب. اين تكرار دوست داشتني زندگي ام هست اما چقدر گاهي اين تكرار دردناك هست برايم. انقدر دردناك كه مرگ راميان اين تكرار مي خواهم.  من درد مي كشم با اينكه ظاهرا بي درد ترينم. من درد مي كشم اما اين درد عادتم شده است چون زني كه هميشه درد زايمان دارد و درد مي زايد اما هيچ كس نمي داند. استخوانهايم بي نهايت سست شده اند اما با همين استخوانهاي پوك هميشه بار سنگيني بر شانه مي كشم.
مي داني دخترم هر روز  كسي مي ايد به بهانه تسكين غمهايت اما با حجم بيشتري از غم تنهايت مي گذارد. روحت خط خطي تر از چهره ات مي شود. اه دخترم نمي داني من چقدر ميان همين جمعيتي كه به شجاعتم چك چك مي كنند تنهايم. چقدر ميان اين جمعيت اذيت مي شوم. من اهسته اهسته خُرد مي شوم. استخوانم آهسته آهسته براي خاك شدن آماده مي شوند اما نمي دانم چرا خاك شدن را لايق خود نمي دانم و با چشم سفيدي مبارزه مي كنم. گاهي راهي را كه نمي دانم به كجا ختم مي شود، مي روم. گاهي وقتي پيروزي در يك مبارزه ام را جشن مي گيرم غم ديگري روي شانه ام مي اندازند اما خودم را به نفهمي مي زنم و مي خندم. دخترم مبارزه شيريني عجيبي دارد چه شكست بخوري، چه پيروز شوي. اما در اين مبارزه تلخي اي از ان بيشتر وجود ندارد كه دوستان تو منتظر شكست تو باشند و من سالها اين تلخي را هضم كرده ام و حالا تيزابي شده است كه هرچه عوق مي زنم باز هم خلاصي نمي يابند.
 دخترم دنيا چهره عجيبي پيدا مي كند وقتي زن بودنت درد سرت مي شود. خيلي مي شكني وقتي مي بيني عزتت را خريدارند ولي غيرتشان ايجاب نمي كنند ترا به حال خود بگذارند. ترا هر روز با دامي مي خرند و مي فروشند. تو ميله هاي زندان را مي بيني ولي همه ازادي ترا مي بينند. تو فرياد مي زني اما هيچ كس نمي شنوند. تو مي گويي من خوبم اما آنها مي گويند اين زن بيچاره هست.
دخترم دستهايم بي نهايت درد مي كنتد وقتي در كف ان زخمي از ناسپاسي ها را دارد وقتي همه از تو توقع دارند و تو از هيچ كس انتظاري نداري در اين وقت انقدر ضعيف مي شوم كه جز دستان كوچك تو هيچ نيرويي مرا توان نمي بخشد. شايد باور نكني مادرت انقدر محتاج دستان توست كه شايد هيچ كس در باورش نگنجد اما چه مي توان گفت وقتي...

یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

روز جهانی شستن دست و ایکاش های من.....



28 اکتوبر روز جهاني دست شستن بود و تلويزيون ها هم مرتب پيام شستن دست را بعد رفع حاجت، قبل از غذا خوردن و... پخش مي كرد. اما چرا در كشور اكثريت مسلمان كه نظافت را جز ايمان مي پندارند و همه به اين باور اند كه فضولات انساني نجس هست هنوز هم دست شستن مروج نيست؟ ان وقت من زن، چگونه مي توانم توقع داشته باشم كه جمله اسلام دين عطوفت است نهادينه شود و خشونت به بهانه حفظ دين مروج نگرديده باشد. شستن دست در اين كشور هنوز مسئله هست اما شستن مغز با اراجيف اخوندهاي ايراني و مولويان پاكستاني در جهت ناامني بيشتر در افغانستان، سهل مي باشد و همه آن را پذیرفته اند. ای کاش روزی به نام شستن مغز داشتم از کثافات افکار کسانی که باعث ویرانی کشورم شدند. شستن مغز با اشکهای ندامت از سوی کسانیکه سالها بر این جغرافیا جفا کردند. ای کاش....

من تنها یک امام حسین را می شناسم




!
صبح که از خواب بيدار می شوم و از پنجره به بیرون نگاه می کنم رقیه های سه ساله را می بینم که به دنبال یافتن لقمه ای نان، سطل کثافات روبروی خانه مان را جستجو می کنند و سکینه هایی را می بینم که سیلی روزگار دستهای انها را زمخت و چهره شان را افسرده و مغشوش ساخته است. از چهارراهی پل سرخ که می گذرم ابوالفضل ها و قاسم هایی را می بینم که سطل چاه کنی، سطل رنگ و ریسمان به دست دارند و در انتظار حري كه انها را دريابد. با این تفاوت که انها حتی عمویی مانند امام حسین ندارند که حداقل هفتاد و دو نفر به انها احترام بگذارند. من روزانه زینب هایی زیادی را می بینم که روزگار نامرد انها را به کنار جاده کشانده و به دنبال پاک کردن موتر و شستن لباسهای چرک ما، روزی هزار بار التماس می کنند. من دختران معصومی را می شناسم که در جامعه ای که در برابر نام، نان می دهند انها را به بیراهه کشانده اند. من یزیدیان زیادی را می شناسم که هر روز سر حقیقت را می برند و شمرهایی که لباس های شیک و لوکس به تن دارند اما هزاران فامیل با عزت را بی سیرت می سازند. اما من تنها یک امام حسین می شناسم که قرنها پيش شهيد شد اما صدای چه کسی مرا یاری می دهدش، در هر زماني جاريست، ولی گوشها نمی خواهند آن را بشنوند و افکارمان اجازه یاری به او را نمی دهد.
من هر سال دسته سینه زنی را می بینم که حسین بر لب دارند و اشک در چشمانشان، ولی اكثريت یک بار هم این رقیه ها، سکینه ها، زینب ها و ابوالفضل های روزگار خویش را ندیده اند. من قمه زنانی را می شناسم که از جاری بودن نام زینب در زبان دیگران احساس غرور می کند اما از شجاعت و جسارت مشروع خواهرشان می شرم اند. برای همین است که سر جدا شده حقیقت، موهای پریشان زینبیان روزگارم، غرور شکسته ابوالفضل های اطرافم، صورت سرخ و رنجور سکینه ها و رقیه های خیمه نشین کشورم مرا به گریه وا می دارد و نه انکه با ریا نام حسین را ببرم و در عمل یزیدی شوم که تهمت و افترا سرلوحه کارم هست. من امروز را هفتیم روز زجر خاندان پیامبر نمی دانم بلکه از زمانی که فهمیدم اهل سرزمین خشونت زده ای هستم که در ان کودک آزاری و زن آزاری سرلوحه کارشان هست، گریستم نه برای آن حسینی که ازاده بود وآزاده زیست و با افتخار شهید شد.

دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

برای دختران کوبانی




 
مدتها بود ديگر نبايد زن مي بودي. بايد طنازي ها و كرشمه ها را با لباس زمخت نظامي بدل مي كردي و موهاي دراز و پريشانت را با گل مويي محكم مي بستي. مدتها بود كه ديگر درخشش چشم هيچ مردي برايت معنا نداشت فقط ان چيزي كه ترا به ميدان مي كشاند مبارزه عليه انسانهايي بود كه براي دفن انسانيت قدمهاي كثيفي برداشته بودند.
روزي رنگ گيسوانت دوست داشتني ترين رنگ بود براي مردي كه شب را با خيال تو صبح مي كرد. اين چشمها چراغي روشن بود براي او كه روشنايي را از دامن تو مي چيد. اسلحه در دستان لطيف تو زيبا شد و گرنه هزاران مرد اين شي خونخوار را در دست گرفته و به جنگ رفته بودند. اسلحه به دست و نارنجك به كمر بستي تا نجات بدهي هم جنسان خويش را از مرگ حتمي. شايد خودت هم فكرش را نمي كردي روزي اخرين گلوله ترا نجات دهد اما مي دانستي بازار فروش كنيز و جهاد نكاح ترا با اغوش باز مي خواهد اما مي خواستي بميري به جاي انكه چون شي بي ارزشي به فروش برسي. حالا زلف هاي پريشانت در دست مرديست كه از بريدن سر از جنازه بي جانت احساس قدرت مي كند. سر جدا شده از بدنت را با افتخار مي گيرد تا عكس يادگاري اي با تو بياندازد اخر در اين جغرافيا دست نيافتن به زن زيبا روي هم گاهي جرم محسوب مي شود. اما خوب شد بازار كنيز فروشان كساد شد با نبودن تو و مجاهد دروغيني كه خواب هم خوابي با ترا ديده بود با در دست گرفتن سر جدا شده تو، اين ارزو را به گور برد. نمي داني چقدر با ارزش بودي دختر پيش مرگ كرد عراقي براي ما و براي انها. سرت را جدا ساختند تا بگويند حتي ترا اخرين گلوله هم نتوانست نجات دهد بي خبر از انكه تو نجات دادي زني را كه مي توانست ملبعه مرداني باشد كه جهاد را بدنام ساختند. راستي مي داني مدتهاست سرنوشت عراق و سوريه را زنان شجاعي مانند تو به دست گرفته اند يعني تو تاريخ ساز شدي، اين واقعيت چقدر شيرين است كه امروز دختري از افغانستان بر هم جنس بودن تو مي بالد.

به مناسبت روز جهاني دختر





برقعي بر اندام و برقعي بر افكار!
فردا روز جهاني دختر است. جنسي كه جز تفاوتهاي جسمي اش براي اكثريت مردم مان شناخته شده نيست. مهر و عطوفتش را نقطه ضعفش مي دانند و مانع حضورش در اجتماع. بلي، اينجا افغانستان است چه فرق مي كند دوره سياه طالبان باشد و يا دهه دموكراسي. در اينجا گاهي بر اندامت و گاهي بر افكارت برقع مي دهند تا يا هيچ چيز نبيني و يا گاهي هيچ گپي نگويي. اينجا تشت كالا شويي و جاروب از ابتدا منتظر دستهاي نحيف دخترانه ات هست تا هر لحظه بشويي و بروبي و به تنهايي بگريي. اينجا شنيدن آواز دخترانه ات، شنيدن صداي خنده ات و صداي كفش هايت جرم است و مجرم تنها تو هستي كه تمايل به خنده و يا شوق پوشيدن كفش هاي پاشنه بلند ( كوري دار ) داري.
در اينجا اگر مردي در خردسالگي بر تو تجاوز كند اين تو هستي كه يا بايد تمام عمر بشرمي و يا بميري. در اين جغرافيا و از ديد اكثريت اگر درس بخواني، اگر پوليس شوي، اگر داكتر باشي و شبها به تداوي در شفاخانه ها باشي، اگر نطاق باشي و اگر .... فاحشه هستي.
در اينجا ميزان خوبي تو را در كر و لال بودنت مي سنجند و كوركورانه پذيرفتن هايت . اينجا حتي گاهي زيبا بودنت هم، جرميست نابخشودني.
اينها را گفتم كه بگويم آيا تجليل اين روز جهاني مي تواند به تو كه نيم جمعيت كشورت هستي خوشي ببخشد؟ وقتي بيش از پانزده ميليون در حسرت خودشان بودن زندگي كرده اند، مرده اند يا قرباني شده اند؟
به هر صورت، من اين روز جهاني را به قشر پايمال و قرباني جامعه در حال گذارم تبريك مي گويم به اين اميد كه ديگر دختر متولد شدن و دختر به دنيا آوردن جرم نباشد.
.