جمعه ۲۴ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

اینست دنیای ما





با خودت فکر میکنی تو از نسلی هستی که تمام ندیده های نسل های قبلی را دیده ای. نسلی که به تکنولوژی ارتباطات مجهز است، نسلی که دستاوردهای نوین علمی را تجربه کرده است و نسلی که خبرهای وحشت و دهشت را با گوش جان و جسم خویش آن را درک کرده و شنیده است. به خاطرات زندگی ات رجوع میکنی. هنوز به دنیا نیامده، مهاجر بودن و افغانی بودن و کارت سبز که بی شباهت با تقدیرت بود، معیار شناختت گردید. بعد به کودکی ات می رسی و به همان ولایتی که بیشترین حملات هوایی عراق را داشت، با خاطره ای تلخ از زیر زمینی های نمور و تاریک، برای پناه بردن از حملات هوایی، که بیشتر وقتها نزدیک بود زیر دست و پای سایر پناه بردگان له شوی. کمی بزرگتر می شوی که با جمله ای به نام حکومت مجاهدین آشنا می گردی و نگاه خوش باورانه مادرت که می خواست دفتر مهاجرت را به خاطر تشکیل این حکومت ببندد، غافل از انکه نمی دانست روزی فلم های مستندی را خواهد دید  و در دلش خواهد گفت: خوب شد به وطنم باز نگشتم. حکومت مجاهدین یا فوران جنون قدرت که از مسلح شدن و پایین شدن از کوه آغاز شد و قساوت آنها تا تجاوز گروهی بر زنان بریدن پستان شان، سوزاندن مرده، تماشای رقص دخترکان افغان در بزم عیاشی های شبانه، رقصاندن پسرکان خرد سال با لباسی زنانه و قمار بر سر آنها در نیم شب محافل نیز ختم نگردید. بعد نام وحشت ناک طالب، سربریدن، اعدام کردن، سنگسار کردن، دره زدن، تعصب، تضاد، وحشت و دهشت. فرو ریختن بت بودا و مردن وجدانها و فروش دخترکان زیبا روی افغانی به سرمایه داران عرب و پنجابی، در بدنت رعشه احساس میکنی، می ترسی از تصورش تا حدی که اشکهایت را  یاد آوری آن جاری می سازد. بعدها فرو ریختن دوقلو های تجارتی که اصلا باورت نمیشد این فرو ریختن، ایستادن نظامی را در پی خواهد داشت که تو آرزویش را داشتی. آمدی به سرزمینت، دیدت وسعت بیشتری یافت. آن کوتاه اندیشی و آن جغرافیای محدود دیدت در مهاجرت از بین رفت. به وسعت یک دنیا فکر کردی. به دروغهایی که ترا فقط به تحمل وا می داشت پشت پا زدی. آرام آرام دلت به اندازۀ یک جهان کلان شد و برای درد هر انسانی تپیدی و لرزیدی، چرا که فاجعه هنوز هم به استقبال ذهنت می آمد. بهار کشورهای عرب را دیدی که زمستانی سهمگین به همراه داشت. به یاد دوستان عراقی ات می افتی که آنها با تو در یک مکتب و یک مدرسه درس خواندند و زودتر از تو به وطنشان باز گشتند، از آینده آنها و اینکه چه بر سرشان خواهد آمد ترسیدی. با کلمه ترسناک داعش آشنا شدی و صحنه سوزاندن را دیدی، تاراج دخترکان ایزدی را و جهاد نکاح را که برای بردگی جنسی ابداع شده بود، دیدی. من در این عصر فروش کنیز به شیوه قرون اول را دیدم و ترس تمام وجودم را گرفت. سوزاندن جنازه مرده هندو باوران که جز رسوم دینی شان است همیشه برایم غیر قابل تحمل بود اما من در سالهای زندگی خویش شاهد  سوزاندن یک انسان زنده بودم در قفسی. من فلمی را دیدم که پدری در آتش می سوخت وقتی قهرمان زندگی دختر دو ساله اش مرد پیلوتی بود که همیشه به او می گفت از آتش حذر کن. من شاهد افراطیت به نام اسلام و فرقه گرایی در مذاهبش بودم.  من خودم بارها شنیدم که مردی خونی کسی را در برای کس دیگر مباح می دانست در حالیکه هر دو انسان بودند و هر دو مسلمان. من در این عصر دیدم ربودن دختران مسیحی را، به نکاح در آورردن آنها را توسط بوکو حرام دیدم، من شاهد کشتار جمعی مسلمانان بودم به دست بوداییان افراطی برمه ای. من شاهد نهایت بربریت  بودم در عصری که ما مدعی ایم که بهترین دوران بشریت بود. بربریتی مجهز به سلاح های گرم و پیشرفته. من در قرن بیست و یکم  هنوز هم شاهد ختنه کردن زنها،  زنده بگور کردنشان، فروختن شان و به بردگی گرفتن هایشان هستم. من نظامهای افراطی را در حال شکل گیری می بینم. من از این پیشرفت می ترسم دخترم. پدران و مادران مان حداقل تنها امتیازی که داشتند این بود که آنها در عصر ارتباطات زندگی نکرده بودند که امروز دنیا را در مانیتور کامپیوترشان ببیند، سوختن و سوزاندن را و کشتن و کشته شدن را، مردن و مرده را، و...  این دنیای من بود دخترم. در سه دهه زندگی ای که با رنج آن را سپری کردم. فقط می ترسم روزی تو این نوشته را بخوانی و بگویی درد تو هیچ بزرگ نبود مادر، ما در درد شناوریم و دنیا هیچ تغییر نکرد و  بلکه بدتر هم شد.



از اخبار مي ترسي. هر بار كه مي گويند در فلان ولايت ....، تو قبلا خودت را براي كلمات انتحار، انفجار، قرباني و ماين اماده مي سازي. دلت براي خودت و براي هم نسلانت مي سوزد. از خدايت مي پرسي، نمي شد مرا در جغرافياي ديگري، اجازه نفس كشيدن مي دادي؟ به خودت مي گويي، ديوانه مثلا كجاي اين دنيا براي مسلمان زاده اي مثل تو ارام است. به مهاجرت مي انديشي اما نفست مي گيرد، بدون اين شهر خاك الود كه نَفَس ها نه، بلكه بيشتر نَفس ها الوده اند تا ترا در خود فرو ببرند، مي ميري. براي فراموشي خبرهاي بد شهرت، سريالهاي عاشقانه تركي را مي بيني با اينكه مي داني اينگونه عشق ها در كشورت حرامتر و نابخشودني تر از قتل يك انسان است. كنترول تلويزيون به دستت، صفحه فيس بوكت را نگاه مي كني، آه اينجا هم خبرهاي بد، مردي تجاوز كرد و زني در حاليكه نفس مي كشد مُرده است و فردا باز هم آغاز روز پيشت .

اشفته بازاری به نام افغانستان




امروز صبح به مدت دو ساعت در جلسه خسته کننده ای بودم که در ان تقریبا از هر قشری یک نماینده بود. انچه که به من جالب بود این بود که این نمایندگان هیچ کس را قبول نداشتند. البته این دیدگاه را می توان به کل جامعه تعمیم داد چرا که در این کشور جوان، جوان را قبول ندارد. پیر، پیر را. زن، زن را، مرد، مرد را. مرد زن را، زن مرد را، یک قوم، قوم دیگر را. فعال مدنی، فعال مدنی را. فعال حقوق زن، فعال حقوق زن را، رهبر سیاسی، رهبر سیاسی را، فرهنگی، فرهنگی را. نویسنده، نویسنده را، روزنامه نگار، روزنامه نگار را، استاد، استاد را و بلاخره هیچ ادم ادم را قبول ندارد مگر مناقع شخصی اش ایجاب کند.
شاید به من بخندید و بگویید در جهان ارتباطات را مناقع تعریف میکند ولی منافع هم در افغانستان اصلا تعریف شده نیست و منافع هم با هم در تضاد هستند. هر کس منفعت کشور را قربانی منفعت خویش میکند. حالا در این اشفته بازار چطور توقع داریم داکتر غنی و داکتر عبدالله با هم به توافق برسند و ما هایی که از هم اصلا دل خوش نداریم انتخاب کنند و بر کرسی خدمت برسانند.

یک سوال جدی از هموطنم!




منتظر پاسخت هستم.
امروز مشاهده فلمی مرا واداشت که نکته ای را بنویسم و سوالی از تو بپرسم هموطنم. نکته ای خارج از احساسات مقطعی و موقتی. نکته ای که سالها همه از ان سطحی گذشتیم و صدایمان را بلند نکردیم.
سوال این است که چرا حتی به مشکلات در این جغرافیا در جغرافیا قومی تقسیم می شود؟ چرا فکر میکنیم هر مشکلی بر سر مهاجرین افغان می آید تنها مربوط به هزاره تبارهایمان هست؟ چرا فکر می کنیم ملیت هزاره مستحق این برخوردها هست؟ چرا فکر میکنیم مشکلات مهاجرین در پاکستان و مشکلات هموطنانمان در سرحدات فقط مربوط به پشتون تبارهایمان است ؟ چرا فکر میکنیم اگر شمالی ناامن باشد به ما مربوط نیست وقتی ما در مرکز ارام باشیم؟
امروز گریستم. صبحم را با گریه اغاز کردم. بیاییم نگاه متفاوت تر به مشکلات مان داشته باشیم. نگاه همگانی، نگاه منصفانه. بیاییم فکر کنیم که تجاوز به دو کودک هزاره در ایران، تجاوز به یک ملت است که سالها در اتش نفاق همین دو کشور همسایه می سوزد. منطقی تر باشیم و منطقی بیاندیشیم. مواظب باشیم که همسایگان جفاکارمان همین را میخواهند که نگاه ملت نیز چون نگاه سیاستمداران مان باشد تا در میان سیاست متزلزل، اقتصاد فلج و اجتماع تکه و پاره شده اهدافشان را دنبال کنند. تحقیر هر افغان چه در داخل به دست نیروهای خارجی، چه در خارج به دست پاکستانی، ایرانی، عرب و... تحقیر یک ملت است. نمی توانم از ان فلم وحشت ناک بگویم ولی فقط می خواهم بگویم تمام بدنم درد میکند. از این درد که فقط خودمان می توانیم درمانش کنیم نه پول خارجی و نه حمایت لفظی انها.
می شرمم وقتی می بینم دیدگاه هموطن روشنفکرم حتی به کابینه دولتش، دیدگاه منطقوی است و اولین سوالی که در فیس بوک از دولتمردان می پرسد انست که چرا یک کاندید وزیر از ولایت من نیست؟ می شرمم وقتی دیدگاه هموطنانم نسبت به حکومت خوب، حضور هم ولایتی اش است نه لیاقت و شاستگی و تعهد انها. می شرمم وقتی برای حمایت از مهاجرین ایران عده ای بسیج می شوند جز چشم بادامی های کشورم کسی دیگر نیست و وقتی گب از جنوب می شود می شود و مشکلاتش، با تمسخر می گویند، خودشان کرده ان، پس باید تاوان پس بدهند.
هموطنم مشکل مهاجران، مشکل یک ملت و یک دولت است نه مشکل یک تبار و یک رهبر

زندگی دردناک است





هشت هموطنم در جاغوري بر اثر تماس با ماين كنار جاده اي جانشان را از دست دادند. يك زن حامله با طفل سه ساله اش، خودشان را به ابهاي ناارام و سرد پلخمري سپردند. چهار نامزد وزير براي دوصد چوكي خالي پارلمان برنامه هايشان را تشريح دادند و فردا باز هم به قول مادر كلانها روز از نو و روزي از نو. به روز نو باور دارم و به روزي نو شك. در اين قسمت بايد درنگي كرد. آيا در جفرافياي ما روزي نو براي همه مقدور است. فردا باز هم مادري كه نمي خواهد گرسنگي فرزندانش را ببيند، طالب و داعشي كه مي خواهد به حوريه زيبا روي برسد و نامزد وزيري كه نمي خواهد رايي را از دست بدهد هر سه كوشش مي كنند. هرسه نفس هايشان را ميان نااميدي مي كشند تا به هدفشان برسند و به هدف ظاهرا مقدسشان مي انديشند. اما من در اين ميان و در ابن روز فقط يك جمله كه از مادرم سالها پيش شنيده بودم يقين كامل پيدا كردم كه چقدر زن بودن سخت است در جامعه اي كه ترا ادم حساب نمي كنند.
فردا شايد طفلي روزي خويش را بيابد، حوريه رويش را به طالب نشان ندهد و كانديد وزير اين بار براي ١٥٠ چوكي خالي سخن براند اما باز هم فردا زن بودن دردناك است حتي اگر مادر باشي، وكيله باشي، رئيسه باشي،نامزد وزير باشي، فعال مدني، محصل، متعلم، طفل و...