پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نفرین مورچگان





من و مورچگان دوستان قدیمی بودیم
میان خیالات کودکانه ام
تا لانه اش همراهی اش میکردم
و از خانه اش محافظت
دستانم سایه بانش بود
از گرمی افتاب
اماحالا؛
سالهاست مورچگان
در انتظار جسد بی جان من اند
تا جشن بگیرند
تکه تکه شدن اندیشه هایم را
حالا سالهاست
نفرین مورچگان با من است
و دعای هیچ پیری مرا ناجی نیست

چهارشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نامه ای به نسل آینده (2)





همه چیز از نه سالگی آغاز شد


مدتها بود به دنبال بهانه ای بودم که با تو سخن بگویم تو کم کم بزرگ شده ای، نه ساله شدی آرام و آرام وارد سنین بالاتر پا می شوی. نه سالگی تو بهانۀ خوبی بود برای نوشتن از سوی مادری که قلب تپنده اش همیشه برای تو می تپید. ش
دخترم بوی بهار به مشام می رسد و از آن سرمای خشک و سرد خبری نیست. دست ها کمی گرمتر شده اند و ارادۀ قول دادن در بیشتر ما به وجود آمده است. اما غلط فکرنکن این همه به خاطر گرم شدن هوا یا تغییر در شخصیت ما نیست. نه دخترم، در این شهر تنور معاملات گرم است آخر ما وارد یک مبارزه انتخاباتی نو شده بودیم. از تو چه پنهان من هم به انتخابات بهاء می دهم چون به آینده تو بهاء می دهم  اما امروز تصمیم گرفتم  برایت نامه ای بنویسم تا تو فکر نکنی مادرم مرا میان تنور گرم حوادث انتخابات فراموش کرده است. ای کاش تو می دانستی هیچ مادری با وجود کیلومترها فاصله فرزندش را فراموش نخواهد کرد.
دخترم درختان کم کم برای شکوفه زدن کوشش می کنند و گلها برای غنچه زدن و ان پرندگانی که در شش ماه پنهان از برف و باد پرواز می کردند به دنبال جفت خویش هستند و من کنار پنجره نشسته ام و ترا تماشا می کنم و برای دستان سرد تو نگرانم که مبادا شکوفه های اندوه و تاولهای رنج در آن نمایان شده باشد. چهره ات به یادم است اما چهرۀ سه سالگی ات، حالا بزرگتر شده ای و شاید روزی اگر ترا میان شاگردان رخصت شده از مکتب  ببینم، نه تو مرا بشناسی و نه من ترا، و این درد آور ترین بخش زندگی یک مادر است که برایش رقم بخورد، اما رقم خورد دخترم، حالا سالهاست که پاره ای از وجود یک مادر از وجودش بیگانه است.
 زندگی مملوء از نداشته های دردناکی است که شاید برای دیگران هیچ دردی نداشته باشد. نداشته هایی که دیگران از آن بی خبر بودند اما تنها شاید بعدها بدانیم که آدمی که در جمع می خندد برای چه در تنهایی می گرید!
  دخترم این نوشته نامه نیست بلکه درد دل تمامی کسانی است که نگران آینده نسل بعد از خویش اند. کسانی که بارهایی از زجر و درد را برشانه حمل میکنند اما از مبارزه نیاستادند. من یکی از آنها بودم که در میان موجی از انسانها که مرا هیچ می پنداشتند هویت خویش را فریاد زدم و هر روز که می گذشت دشمنانم بیشتر از گذشته می شد و دوستان روز به روز کمتر و شاید یک روز اگر پشت سرم را نگاه کنم، دیگرهیچ کس را نبینم جز خودم، دردهایم و تنهایی هایم.
دخترم، روزهایی سختی را پشت سر می گذرانم و چقدر این روزها محتاج توام و تو و هیچ طفلی نمی دانید چقدر والدین به فرزندانشان نیاز دارند. زمانی که از دنیا خسته شده ایم، لمس کردن دستان کوچکی که هیج چیزی از مشکلات دنیا نمی داند چقدر شادی آور و امید وار کننده است و تو نمی دانی این محرومیت از لمس این دست کوچک، سالهاست مرا تا جنون کشانیده است. تاجایی که بارها و بارها کوشش کردم ترا در چهرۀ کودکان خیابانی پیدا کنم، اما این تصور چقدر برای من مشکل تر بود که دختر کسی که آمالها و آرزوهایش از نوشته هایش هویدا بود اسیر سرنوشتی است که هیچ کس نمی تواند او را در ک کند.

دخترم، دخترکان خردسال زیادی را می بینم که در تلویزیونهای افراطی در حالیکه حجابی دست وپا گیر همراه آنهاست در برنامه ها حضور می یابند و با خواندن شعری خوشنود از این حضور می باشند.  دیروز تصادفا ترا دیدم درهمان تلویزیون. دیدم  حالا قد کشیده ای و روسری سفید رنگی به سرت داده اند و تو از حفظ سوره هایی از قران شریف را می خوانی و یک شعر در مدح محمد مصطفی. دلم برایت تنگ شد، بیشتر از روزهای گذشته. باورم نمیشد این همان دختری است که آرزوهای مادرش در آن موج می زند. خوشحال شدم که ترا دیدم و از فرط همین خوشحالی دیشب دور از چشم همۀ کسانی که ترا و من را از هم جدا ساخت تا صبح در عالم خواب با تو بودم و ترا به گردش بردم. با هم گشتیم و گب زدیم و دور از چشم همه آن کسانی که مهر مادری مرا در نظر نگرفته، دست ترا از دستم جدا ساختند ترا بوسیدم و احساس کردم کمی آن عطش دیدار تو در من فروکش کرد. همان کسانی که سالها بر درد رقیه دختر امام حسین گریستند و از غربتش گفتند، در یک عصر بهاری ترا از من جدا ساختند اما بی خبر از آنکه سالهاست من خواب ترا می بینم  گاهی با اشک و گریه از خواب بر می خیزم و گاهی میان خنده ها وشادیهایمان به بیداری می پیوندم.
دخترم امروز نمی خواهم حرفهایی را برایت بنویسم تا روزی که این نوشته را که اولین مخاطب ذهن نویسنده اش، تو بودی، بخوانی، اشکی از چشمهایت جاری شود می دانم دور نخواهد بود آن روزی که تو مرا  میان نوشته هایم جستجو می کنی و برایت سوالاتی خلق شود. من بی صبرانه به دنبال آن روز استم تا تو مرا بیابی و به محکمه ذهنت بسپاری و بعد برائت گرفته و به آغوشم باز پس بیایی.
دخترم به رسم عادت همیشگی هر روز  صفحات روزنامه را  باز میکنم و یا هر وب سایت خبری  را می گشایم روزی نیست که سخن از موجودی به نام زن نباشد. زنی که کشته شد، زنی که به دار آویخته شد، زنی که مورد ضرب و شتم قرار گرفته، زنیکه خود فروشی کرد، زنانی که معامله کرد و یا زنی که ربوده شد. در همه جای این شهر سخن از ماست در جلسات مردانه، در جلسات فامیلی، در جلسات متنفذین در مساجد، در مکاتب و در خیابانها آنقدر در مورد من و تو قضاوت می شود که خود بر خویش شک میکنیم که آیا تو برای سرگرمی دیگران آفریده شده ای؟  آیا برای مالکیت خلق شده ای و آیا تو روزی طعم زندگی مملو از آرامش را خواهی چشید؟
دخترم وقتی میان روزمرگی هایم و تنهایی هایم به دنبال راه علاج برای درد حاکم بر جامعه می روم و  به دین مراجعه میکنم باز هم می بینم تمام جنجال دین هم ما هستیم و تمام باید و نباید هایش نیز در محور وجود ما چرخیده است. ما مسئله ایم دخترم از زمان کودکی تا زمان پیری، از گذشته تاکنون و هویت ما را دیگران تعیین میکنند نه من و نه تو. حتی زمانیکه جنازه یک زن را به شستشو می گیرند برای من و تو محارم تشخیص می دهند تا ملکیت یک مرد، زیر سوال سایر مردان نرود.
دخترم امروز بیشتر از هر روز دیگر تمایل داشتم برایت بنویسم و باید برایت می نوشتم وقتی چهره ترا در تلویزیون با حجابی کامل دیدم بر خود لرزیدم آنها می خواهند کم کم به تو بیاموزانند که همیشه در خطری و همیشه باید بهراسی و از این هراس هیچ وقت سخن نزنی.
 می دانم امسال نه ساله شدی دخترم و تو بدون آنکه بفهمی چه دردهایی در انتظار توست از این قد کشیدن هایت و افزایش سن ات خوشحالی. شاید تو اینک لبخند زنان روبروی آیینه ایستاده ای و  زیبایی هایت را نظاره گر شده ای. چشمهایت درخشنده تر از گذشته می شود و چهره ات جذاب تر از پیش.  اما نمی دانی من در همین لحظه نگران توام چرا که  میان این جذابیت و درخشندگی چه دنیایی برایت می سازند تا روزی به این باور برسی که این درخشندگی و جذابیت چیزی جز درد سر برای تو نخواهد بود.  من بیش از همه کسانیکه در اطرافت حضور دارند می دانم قد کشیدن یک دختر آن هم به زیبایی تو، در این دنیایی که از زن جز زنانگی اش چیزی نمی دانند، چقدر با درد همراه هست و چقدر با تحقیر.
نه ساله شدی دخترم  بایدها و نبایدهای دینی و باورهای حاکم بر جامعه در مورد تو بیشتر از پیش می شود. دیگر نمی توانی  به صراحت بگویی آزاد استم و آزاد میاندیشم چون در این دنیا از ازادی تعبیری پر از کثافت دارند و در این دینی که به بی راهه کشاندنش به تو می گویند نه آزاد باش و نه آزاد بیاندیش چرا که اگر آزاد باشی دنیا را به فساد می کشانی و اگر آزاد بیاندیشی خودت را به منجلاب می کشانی.
نه سالگی یعنی حضور همیشگی پارچه ای به نام چادرتا ترا محفوظ نگاه دارد. بی خبر از آنکه بیشتر از چادر، افکار تو و افکار حاکم بر جامعه است که ترا محفوظ نگاه خواهد داشت. کم کم به رسم نیاکانت به نماز خواندن و عبادتهایی که عادتت می شود وادارت می سازند، بدون آنکه بدانی معبود یکتای تو در قلب توست تو او را در آسمانها جستجو میکنی و گمراهی از آن جا شروع می شود که خدایی که همیشه در کنار توست به آسمانها سپرده می شود.  تو درنه سالگی در حال تکمیل شدن هستی اما هر چه کوشش کنی باز هم در نگاه جامعه نیم مرد استی. نیم همان مرد که شاید، نیم احساس ترا نداشته باشد.
 دخترم این چندمین نوشته است که برایت به یادگار می گذارم، تا تو روزی خواننده آن باشی. می دانم  در این روزها خوشحال استی و شادمان، اما من بسیار مضطربم و به تشویش تو ام. دستان تو از دستم دور هست و من می دانم تو دسترسی به انترنت نداری تا نوشته های مادرت را که در ان نگرانی از آینده تو موج می زند بخوانی. اما برای تسلی دلم می نویسم تا تصور کنم کنار تو نشسته ام و چشمهای زیبایت را نظاره گر استم و برایت می گویم که همه چیز از نه سالگی شروع شد. از زمانی که باید و نبایدهای زندگی من به عنوان یک زن بیشتر از پیش شد. از آن زمان که حتی بوسیدن صورتم توسط پدرم برای من اشکال شرعی پیدا کرد از زمان که من تنها شناختم از خودم موهای بافته شده ام بود اما در نگاه شیخ محل قد کشیدن من، نشان بودن من بود. از زمانی که به عنوان دختری به بلوغ پانهاده بودم نه از نظر ظاهر، بلکه از منظر احادیثی، مرا جوان پنداشته و برای آینده ام تصمیم گرفتند.
دخترم خیلی سالها پیش نامه چارلی چاپلین را به دخترش می خواندم باورم نمیشد روزی من هم برای صحبت با تو نیازمند فضای مجازی باشم وقتی درعالم حقیقت تو و رویاهای ترا از من گرفتند.
چارلی چاپلین گپهای خیلی عمیقی برای دخترش داشت، همزمان من توضیح المسایل روحانی دیگری را هم خواندم، از نظر او  لهو و لعب با دختر نابالغ  جایز است. حالا که تو هر روز بزرگتر می شوی این مطالب بیشتر به ذهنم می آید و بیشتر نگران اینده تو می شوم تا میان بایدها و نبایدهای شرعی به موجودی برای استفاده بدل نشوی. تا کسی به تو نگوید به جرم آنکه باید تنها همسر باشی و بعد مادراز آموزش علم محروم استی. تا عاشق شدن تو گناه تو باشد و لهو و لعب آنها جواز شرعی داشته باشد.
دخترم این روزها بیشتر از روزهای دیگر نگران تو ام. نگران توام چون به جامعه ام بی باور هستم. نگران تو ام چون گرگان زیادی را در اطرافت می بینم که بدون شرم و حیا ارضای غرایض خود را جستجو می کنند با اینکه می دانند که تو آن برۀ جدا مانده از گله نیستی که به نگاه درخشان گرگی بفریبی باز هم نگران تو ام که این گرگها در اطراف تو  زوزه های دلنشین سر بکشند تا شاید ترا در یکی از روزهایی که خلاهای زندگی ات را بیشتر حس کردی بدرند و برایت نامی نهند تا هیچ وقت صدایی از تو بیرون نیاید.
دخترم گرگان امروزی دیگر به رسم گذشته با صدای بلند زوزه نمی کشند انها شیرین ترین سخن ها را اهسته اهسته در گوشت می خوانند تا ترا فریب بدهند و تو هیچ ندانی با گرگ مقابلی.
دخترم در شعر و ادبیات تو سمبل زیبایی استی، در جامعه سمبل وسوسه و فریب. تو مردد می شود که تو آن سیاه مویی که مرد برایش می میرد استی یا آن سیاه مویی که مرد را تا اوج ناکامی می کشاند یا تنها آن زنی استی که برای ارضای تمایلات جنسی مرد خلق شده ای؟
دخترم روزی عاشق می شوی، از عشق نترس اما بیشتر معشوقان این شهر آن کسانی نیستند که لایق تو باشند که عشق گاهی در این قرن تنها یک افسانه است و گاهی تنها می توان  آن را در میان قصه ها یافت.
دخترم نگران توام و این نگرانی مرا تا مرز جنون پیش می برد چون وقتی در جامعه ای که دخترکان دو ساله نا آشنا از دنیای اطراف خویش، مورد هتک حرمت قرار میگیرند، در جامعه ای که پیرزن شصت ساله ای از نگاه جنسی در امان نیست، ترا چگونه آرام بگذارند و ترا چگونه به نگاه یک انسان بنگرند. دخترم روزهای زندگی ات را بدون من گذراندی و من شبهای بیشماری را در خواب و بیداری ترا هزار بار به زندگی و سرنوشت و خوبیهای آن می سپارم و نیک می دانم جز تو کسی دیگر نمی تواند ترا از سرنوشتی که برایت در میان سنین مختلف مقدر تعیین کرده اند، نجات دهد. پس هیچ وقت از فریاد نهراس بگذار ترا بی حیا بخوانند اما تو قهرمان نسل خویش خواهی شد.

پنجشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

سه دندانه قرن

به جاي من سه نقطه بگذار
 نازنين؛
من سه دندانه قرن خويشم
سياه سر
سپيد سر
سياه بخت
براي اخرين بار در را برويم باز كن
در خانه اي كه دندانهاي صبرم را جا گذاشته ام
بكذار يك لحظه بيشتر شاعره ات باشم
و يك پياله چاي سياه تلخ، مهمانت گردم
تا سوالي كه هميشه در ذهنم مانده
باز هم از تو بپرسم
چرا زني كه سياست كرد نبايد عاشق شود؟
آه،
دكترهاي اين شهر بي سوادان قرن اند
وقتي ترا در گوشه قلبم هيچ وقت
كشف نكردند

دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

مجنون قرن بیست و یکم من !





مجنون قرن بیست و یکی ام سلام! این روزها شعارهايي كه گاهي دروغ های شاخ‌داری استند، از در و دیوار شهر آویزان است و شعر ها و شعارها برای اهداف خاصی به بردگی گرفته شده‌اند. این روزها عده‌ای سیاست را به فروش گذاشته‌اند تا از فروش آن فایده نصیب خویش نمایند. مدت‌هاست که عده‌ای دشنه به دست، کوچه به کوچه، به دنبال آرامش من و تو هستند و به همین دلیل، وقتی دلم از این آب و هوا مي‌گیرد و یا وقتی دلم از دروغ‌هايي که حتی هیچ شاخی توان روییدن در برابر آن را ندارد، غمگین می شوم به سراغ تو می‌آیم تا دردها و گفتنی‌های دلم را با تو شریک سازم. اما متاسفانه، هر بار كه خواستم با تو سخن بگويم تو هم مصروف پیشبرد اهداف خويش بودي. براي همين تصميم گرفتم برایت نامه‌اي بنویسم و لختی ناگفته‌های دلم را با تو تقسیم کنم تا شاید مجنون‌های قرن بیست و یکمی، دنیا را از زاویۀ نگاه یک لیلی در قرن بیست و یکم به تماشا بنشینند.
مجنون قرن بیست و یکمی من! می‌دانم تو هم مثل سایر مردمان این شهر مصروف کمپاین های انتخاباتي بودي. مي دانم در اين لحظه بسيار خسته و مانده استي اما برای لحظه‌ای به حرف‌های من گوش کن و کمی سرت را از روی شیشۀ لب تاپ‌ات بالاتر بیاور. لحظه‌ای از بررسی هر روزۀ  وب سایت‌های خبری و هیجانات انتخاباتی دور شو. تا دنیا را آنگونه که مجنون قرن ششم می دید، ببینی. دنیا آنقدر هم نازیبا نیست که همیشه روشنی را میان صفحۀ لب تاپ‌مان جستجو کنیم و دروغ‌هایی را که در قالب حقایق در آمده‌اند، به تماشا بنشینیم. من نه آن عشق شیشه‌ای ام که با سکایپ، فیس بوک و هزاران مسنجر دیگر مرا به تماشا بنشینی و نه آن رباط، که با کلامی سرد و بی روح خوشحال گردم و بتوانم با لبخند مصنوعي‌ام خوشحال‌ات سازم.
مجنون قرن بیست و یکم من! در نگاه مادرم زمان بسيار سريع مي‌گذرد و زمانه بسيار تغيير كرده‌است. در نگاه او  از آن وقت که پدر کلان‌ها و مادرکلان‌های‌مان با دو خط نامۀ پنهانی خوشنود می‌شدند و هیچ راهی جز کوچه‌های تاریک و نیمه ویران، عاشق را به معشوق نزدیک نمی‌ساخت، دنيا وارونه شده‌است. اما شايد او راست مي‌گويد چرا كه حالا ارتباطات بسیار سطحی و بر اساس سود و زیان است. با آنکه همۀ امکانات در اختیار من و توست اما آن عمق عشق که در کلام ساده و بی‌آلایش پدران‌مان بود دیگر وجود ندارد. تو میان این همه مصروفیت‌های کذایی خویش، برای آنكه لحظه‌ای فارغ شوی، با باز کردن یکی از مسنجرهایت مرا یاد می‌کنی و وقتی من می‌خواهم با تو درد دل کنم، زود از من خسته می‌شوی و از شنیدن دردها و نیازهایم بی‌حوصله می‌گردی و فکر می‌كني من عمداً ترا می‌آزارم و از من سیر شده و به همین دلیل برای یافتن عشق مجازی دیگر، سر حقیقت عشق مرا می بُري و این رابطه را یک اتفاق ساده و اشتباه پنداشته و مرا میان تمامی سوالات ذهنم تنها می‌گذاری. اما پدرها و مادر کلان‌های‌مان با گذشتن فرسنگ‌ها راه و طی کردن خطرهای زیاد، به نیم نگاه معشوق تشنه‌تر می‌شدند و برای همین بود که عشق‌های آن روزها تا پای جان ادامه داشت. اما تو، مجنون قرن بیست و یکمی‌ام، برای تو شکستن هزاران دل آسان‌تر و قابل پذیرش‌تر از شکستن شیشه لب تاپ‌ات است و بیان هزاران کلام عاشقانه در آنِ واحد، به چندین نفر راحت تر، از بیان یک کلمه صادقانه برای من است.
 مجنون من! شاید عادت کردن به دروغ هاي بزرگ، گناه نابخشودنی یک لیلی در قرن بیست و یکم باشد. بخاطر همین گناه است که هر لحظه يك ليلي، به کام نابودی می رود، نابودی‌ای که از مردن بدتر است.
می‌دانم مجنون جان، مرا به تمسخر نگیر، می‌دانم، همه چیز در حال تغییر است. حتی عشق‌ها مدرن شده‌است. عشق‌های الکترونیکی‌ای که با قطع و وصل برق نیست و نابود می‌شود و با " اِرور" شدن "نت وُرک" همۀ یادداشت‌های عاشقانه " ارور" می‌شود. اما با اين همه ادعای مدرن بودن، نمي‌دانم چرا هنوز هم  شنیدن داستان‌های افسانه‌ای برای همۀ مان شیرین است و داستان‌هایی را که بیشتر آن تخیل است را هنوز هم دوست مي‌داریم و دوست داريم با قصه های مادرکلان‌مان که از عشق یک شاهزاده به دختری فقیر می‌گفت، چشمهای‌مان را ببندیم. هنوز هم از مطالعۀ عاشقانه‌هایی که تنها از دیدار معشوق مي‌گويد، لذت مي‌بريم و با آنكه مي دانيم عاشقان آن روزها، بویي جز روغن حیوانی نداشتند اما از بوی دلپذیر عشق آنها، هنوز هم مست مي‌شويم. اما حالا ما....
 مجنون قرن بيست و يكمي من؛ تو آراسته شده ای به شیک‌ترین لباس‌ها و خوشبوترین عطرها و در کلامت یک دنیا کلمات عاشقانه است اما در عمل تو بی‌احساس‌ترین انسان می‌شوی وقتی گپ از عاطفه به میان می‌آید. تو مجهزی به مدرن‌ترین وسایل ارتباطات که هیچ وقت نتوانست دل ها را واقعاً به هم نزدیک سازد. تو می‌دانی و من، که عشق هم در این قرن یک بازی است، بازی‌ای میان تمامی گفتارها و رفتارهای موقت عاشقانه. یک بازی احمقانه که به تباهی یکی می‌انجامد و دیگری را بَرنده می‌سازد.
مجنون جان، بگذار حقیقتی را برایت بگویم که من، لیلی قرن بیست و یکم‌ات، میان نگاه‌های غروبی‌اش، به تو و سخنانت دیگر امید ندارد و دست‌های تنها و خسته‌اش که بارها در دستان تو جای گرفته‌است، همیشه سرد و ناامید است اما به این همه، این ليلي‌ نگاه بی‌باورش را به اطراف می‌دوزد تا شايد آن صداقت قرن ششمي را در چشم‌های انسان قرن بيست و يكمی‌ای به نام تو پيدا كند. با آنكه مي‌داند آن عشق قرن ششمی در شعرهای نظامی، دیگر وجود ندارد و می‌داند اینجا همه چیز بوی مدرنیسم می‌دهد عشق های مدرن، ارتباطات مدرن، جدایی‌های مدرن، اشک‌ها و انتقام‌های مدرن. آری، ارتباطاتی که تنها یک بار تاریخ مصرف دارد، نتیجۀ این همه دستگاه‌های ارتباطی است که در این قرن به انسان و انسانیت هدیه شده‌است.
اما یک مورد هیچ وقت تغییر نکرد، مجنون جان! و آن دلتنگي های‌مان بود. دلتنگی هایی که گاهی اشک‌های پنهانی ما را به ارمغان آورد. دلتگی‌هایی که جزء بالشت زیر سرمان، حجم حضور آن را درک نکرد. این دلتنگی‌ها همان دلتنگي‌هاي قديمي است، باور کن!
 همان دلتنگي كه حوا داشت زماني كه قابيل از جنون زياد، هابيلش را كُشت. همان دلتنگي كه شيرين از دوري فرهاد و فرهاد از دوري شيرين مي كشيد، همان دلتنگي سياه موي و جلالي، همان دلتنگي كه هر عاشق در فراق معشوق مي كشد مشابه همان دلتنگی است که میان من و تو قرار بودن تا آخر عمر را گذاشت.
مجنون قرن بيست و يكمي من، مطمئنم تو هم روزی دلتنگ خواهي شد. دلت از همۀ اوراق دور و اطرافت كه ارزش مادي زياد دارد، مي‌گيرد. مطمئنم تو هم روزي از اين دنياي مجازي خسته مي‌شوي و يك فرياد حقيقي مي‌زني و شايد كاغذهاي اطرافت را پاره پاره كني و آيينه‌اي را كه مجبور است هر روز به تو دروغ بگويد را بشكني. شايد تو هم روزي زندگي كلاسيك بخواهي، آن هم از نوع پر مشقتش، اما پر از عشق و باوراش. شاید یک روز تو هم کوشش کنی همان مجنون قرن ششم باشی که برای لیلی‌اش سال‌ها زندگی کرد اما خسته نشد. آن وقت ميان اين دلتنگي ها، ليلي‌ای با باورهای قرن ششمي منتظرت خواهد بود. لیلی‌ای كه بدون آنكه خواسته باشد وارد دنياي دروغين قرن بيست و يكمي شده است.

چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.






این نوشته شرح حال بیشتر زنان فعالی است که به دنبال احقاق حق تمامی زنان افغان کوشیدند اما دردشان برای همیشه نانوشته و ناخوانده ماند.

هشت مارچ می شود. آیه ها، احادیث، جملات مشهور و دلنشین بر زبانها جاری می شود. همه از برابری می گویند و از تجدد و پیشرفت. از جملات تکراری زن مادر است، زن خواهر است و زن همسر است، گوش هایت درد می گیرد و از سخن این همه حدیث گویان و تفسیر کنندگانی که هیچ وقت نتوانستند دردی را دوا کنند، حیران می مانی. به جامعه نگاه می کنی نکتایی به گردن آویختگانی را می بینی که همه از حقوق زن می گویند اما در خلوت و تنهایی خویش به آن بی باور اند و تساوی و دموکراسی را جز برای زیبا رویان شهر، هیچ وقت برای زنانی که در حصار انهاست، نخواسته و نمی خواهند. به مساجد می روی در انجا بیشترین بحث روی زن است. خوبی و بدی هر حکومت را به میزان ازادی های مدنی یک زن ارزیابی میکنند. رادیو، تلویزیون و هر رسانه ای را که می بینی از آمار و ارقامی می گویند که از شنیدن آن تمام وجودت را درد فرا می‌گیرد. تو درد میکشی و آن طرف تر روز جهانی زن را تجلیل می کنند و تحفه ها، روی میزهایی مجلل، همراه با خوردنی هایی که زنی روستایی آن را هر گز ندیده است، چیده می شود. بر سر دروازه ها و دفاتر و ادارات نام زن و شعارهای کلیشه ای می نشیند و روسای آن خوشحال از این ارج گذاری، زیرکانه در دل می خندند. آن طرف تر پشت پنجره هایی که هیچ وقت به سوی آفتاب گشوده نشده است، هنوز صدای زجه و زجر زن افغان شنیده می شود و دردهای او جز به کاغذ پاره ها و به رسانه ها به کس دیگر سپرده نمی شود، نه محکمه ای صدا را می شنود و نه نگاهی به این درد عمیق می اندیشد. این زخم ناسور می شود و چرکین. سرطانی می گردد و پر ریشه و قوی، تا غده های دیگری در خانه ای دیگر، در همین جغرافیا، در ستاره و مژگان دیگر و در خانه من و تو به رشد برسد.
ناگزیر گوشهایت را می بندی به دیواری تکیه می‌کنی و آرام آرام می گریی. کوشش میکنی بر طبل بی خیالی بزنی اما درد روبروی تو و زودتر از تو نفس می کشد و تو هوای بازدم آن را استشمام میکنی و ریه هایت پر از غبار اندیشه هایی می شود که هیچ وقت ترا بالاتر از جنسیت ات نخواستند. درد در دستان تو خانه دارد و در شانه های تو و در نگاه تو هویدا می شود و گلویت را محکم می گیرد تا آرام آرام به آنچه بر سرت می آوردند قانع باشی. اما باز هم پیش می روی روبروی هر قدمت سنگ است سنگی از اتهام و تهدید. خم می شوی تا سنگ ریزه‌ها را از پیش پایت برداری تا سرت را بلند می کنی پوتکی روی سرت می زنند می خواهی فریاد بزنی باز هم به یادت می آورند که تو زنی و فریاد حق تو نیست. با خودت می گویی سهم تو از اسلام وارداتی تا دموکراسی فلج چیست. تمسخر دیگران یا پشت کردن بیشتر زنانی که برای آنها کار میکنی به تو. زنی که نداشته های خویش را میان حسادت های زنانه و کار شکنی های تو جستجو میکند. جبرا از خودت می نالی، به خودت می گریی و به این ساده انگاری ها می خندی. درد ریشه دوانده و میان این همه درد باز هم زن بازیچه است بازیچه ای برای سلب کردن اراده هم نوعش، بازیچه ای برای جذب پول و بازیچه ای برای کسب قدرت.
با خودت فکر میکنی دیوار را باید شکست. تا پاها رمق دارد باید حرکت کرد. به همین امید به سوی جاده ای میروی که هراس و درد در انتظار توست و به سوی خانه ای که می دانی هیچ کس منتظرت نیست.....

چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.

کلاه قره قل‌ت را قاضی کن رئیس جمهور!






تو را دوست می‌داشتیم از همان سال‌هایی که بر مسند قدرت نشستی با همان کلاه قره‌قلت و آن چپنی که لقب خوش‌تیب‌ترین مرد سال را به خود اختصاص دادی. عکست همیشه بالای سرمان بود تو همان گمشدة ملتی بودی که در آرزوی ما حضور داشتی؛ چون دستت به خون کسی آلوده نبود، تنظیمی نبودی‌، نگاه قومی نداشتی، با سواد واقعی بودی، آرام بودی و مهربان!
تو را دوست می‌داشتیم با همان الفاظ وطنی‌ات که گاهی اشک همرایش بود و گاهی لبخند.‌ از همان‌خاطر، وقتی می‌گفتی ناخودآگاه همةمان برایت کف می‌زدیم. تو در سخنرانی‌ات گفتی برای آبادی وطن گدایی می‌کنی، و می‌دانی، مادرم گریست! شاید تمام مادران این مرز‌و‌بوم که می‌دانستند احتیاج چه معنا دارد گریسته باشند‌. بدون آن‌که بدانی تو، پیامبری بودی برای آرامش کشوری که آرامشش را ظالمان به‌ظاهر دین‌مدار نابود ساخته بودند. 
صفحه ورق خورد و تو تغییر کردی. تو را چه شده است، هیچ‌کس دقیق نمی‌داند‌. اما آن‌چه می‌بینیم، روی‌گرداندن تو از ملتی است که به تو اعتماد داشتند، به امید تو نفس می‌کشیدند. روی گرداندی از همان کراچی‌وان بدبختی که تو را مسبب خوشبختی اندک دیروزش می‌دانست و به تو رأی داد. همان زنی که تو را باعث و بانی آزادی‌های مشروعش دانست و تو را همراهی کرد و همان دخترک یتیم و معیوبی که نام تو را و سرود ملی‌ای که با آمدن تو نواخته شد، با عشق نجوا می‌کرد، تو را می‌ستود.
سند دارم برای هرسخنی که می‌نگارم. تو جایگاه ویژه‌ای داشتی. بازگشت میلیونی مهاجران به وطن،  لبخند جوانی که از شوق بود و مادری که دیگر تشویش بازنگشتن پسرش را نداشت، همه گواه آن بودند که تو به بیشتر رگ‌ها توان جریان خون بخشیدی. آن‌چه که گفتم حقیقت دیروز بود؛ حقیقتی که یا از چشمت پنهان ماند یا فراموشش کردی.
می‌ دانی، من همیشه خاطرات تو را دنبال می‌کنم. سخنرانی‌های تو را و پیام‌های تو را. باید بگویم رهبر عجیبی بودی؛ ‌کاریزماتیک و جذاب.‌ با آن‌که مهربان بودی؛ اما به‌تضمین برایت می‌گویم، همه از هیبت تو می‌ترسیدند و همه برایت احترام قایل بودند. کسی فکر نمی‌کرد که تو از این جغرافیا جدا بوده‌ای. هیچ‌کس به پاسپورت دومت فکر نمی‌کرد. آخر تو آن‌قدر از اعماق دل گپ می‌زدی که بردل می‌نشست‌.
حالا تو را چه شده ‌است؟ صادقانه بگویم، من و یک‌ملت، نگران سلامت روانی تو شده‌ایم. آیا تو همانی که امروز هستی یا آنی ‌که دیروز بودی؟
برای همه سوال شده‌ای. تصویر و تصورت برای مردم مشکل‌ شده، مگر تو پناه مردم نبودی از شدت خفقان طالبان، حال چرا پناه همان کسانی شدی که بی‌پناه‌مان ساختند؟
سوالی برای همه، سوالاتی همراه با درد. ‌نمی‌دانی یا می‌دانی همان کراچی‌وان، به تو ‌امروز ‌توهین می‌کند و آن زنی که آزادی‌های مدنی‌اش را مدیون تو می‌دانست، حالا از تو خشمگین است. تو بعد از یک‌دهه، خشم ملتی را خریدی که تو را از خود می‌دانستند.
مادرم می‌گوید، تو میان این‌همه تشویش، آسایش روحی و سلامت فکری‌ات را از دست داده‌ای. ‌نمی‌دانم درست می‌گوید یا غلط؛ اما برای من آن حامد کرزی با آن چهرة بشاش و آرامش‌دهنده‌اش دیگر وجود ندارد. خاصیت قدرت است یا یکی از مشخصات سیاست تو؟ هرچه هست، سردر‌گم ساخته‌ای یک ملت را‌. تو حتا دیگر نمی‌خواهی همان باشی که بودی. کس‌ دیگری شدی؛ کسی میان یقین و شک، یقین به دشمن و شک به دوست.
با کلاهت بازی می‌کنی، ‌چشمک‌زدن‌هایت زیادتر شده است و مِن و مِن‌کردن‌ها میان صحبت‌هایت مردم را‌ بیش‌از‌پیش آزار می‌دهد. آخر پر از تناقض و تضاد شده‌ای تو.
راستی وقت پیدا کرده‌ای خودت را روبه‌روی آیینه ببینی؟ موهایت سپید شده و ریشت نیز‌. نمک‌نشناس نیستیم. یازده سال درد چشیدی؛ اما چرا نگذاشتی طعم شیرین آمدنت ما را مست سازد و امروز چنین تلخ و پنهان‌کار و پر از ابهام شدی؛ تصمیم‌هایت تلخ، اهدافت تلخ، نشست‌ها و سفرهایت تلخ‌تر!
شاید هیچ‌کس این‌روزها برایت آرزوی موفقیت نکند؛ چرا که بوی بدی به مشام‌مان می‌رسد. بوی تفرقه، بوی نفاق، بوی آینده‌ای نامعلوم. متزلزل‌مان ساختی آرام‌آرام تکان‌های ناشی از نگاه‌های قومی ناآرام‌مان می‌سازد. نمی‌دانی، نه! اشتباه است اگر بگویم نمی‌دانی؛ می‌دانی که دروغ نمی‌گویم و می‌دانی که می‌دانم تو را و نگاهت را به جامعه:
دشمنانت، دوستانت‌ شده‌اند آن‌قدر که شهید خطاب‌شان می‌کنی و برادرت می‌شوند در حالی که دشنه‌های خونین‌شان را خوب‌تر از ما می‌بینی. دوستانت از کنارت رفته‌اند و تو سراپا غرق شده‌ای. به ملتت باور نداری و به خودت هم‌؛ فقط به قدرتی باور داری که جز کشتن و خراب‌کردن منطقی ندار‌د.
این‌روزها تصویر تو در ذهنم در حال تغییر است. مانده‌ام که فرجام کار تو با ملت افغانستان چه خواهد شد. آرزویم این بود، که در تاریخ سیاسی خود، حداقل از شما، به ‌عنوان یک رییس‌جمهور معتدل و مصلح، خاطرات خوشی می‌داشتیم. این دوره‌ای از تاریخ را به‌خوبی یاد می‌کردیم؛ اما رفتارهای گنگ و پیچیده‌ات، این اواخر تحقق این آرزو را ناممکن ساخته است. احساس می‌کنم، فاصله میان من و تو زیاد شده است. قدرت و مزایای آن، همان دیوار فاصلی است که اینک مرا از شما جدا می‌کند. این دیوار هر‌روز قطورتر می‌شود؛ اما ترسم این است که این دیوار قطور آن‌قدر احاطه‌‌ات کند که نگاهت هرگز نتواند آن سوتر از این دیوارها را ببیند.