چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.

شعر

سر به سرم بگذار
من به اين سر محتاجم
يادت است؟
اخرين جمله مان بود؛
گفتم سقوط مي كنم
بدون تو
دستم را محكمتر گرفتي
اما
ميان پرتگاه تصميم ات
رهايم ساختي
حالا
پنجره كثيف بي باوريت ات را باز كن
سقوط يك زن را بببين
كه
هر روز در دروغهاي شيرينت اعدام ميشود
و ميان فايقه و پرستو مادر بودن را به تخيلش مي سپارد
حالم خوب نيست
حال دنيا بدتر از من است
تاريخ تكرار مي شود
يادت باشد
هيچ چيز يكنواخت نيست
حتي سقوط

مقصر كيست؟




داستان واقعي يك دختر، اميدوارم براي مطالعه ان وقت بگذاريد. مي دانم دنيا پر از اين اتفاقات است اما اين حادثه روزهاست كه در قلبم سنگيني مي كند براي همين تصميم گرفتم برايانكه عبرتي باشد براي همه با شما شريك بسازمش


هفته پيش بخاطر ادامه بعضي معايناتم به يكي از شفاخانه هاي شخصي رفته بودم. دختر جواني را به بخش عقلي و عصبي اورده بودند كه دچار افسردگي مفرط شده بود و به قول مادرش گريه مي كند و از دردش سخني نمي گويدو يا شايد مادرش نمي خواست از شرم و يا شايد به اين دليل كه فكر مي كرد به من مربوط نيست به  سوالاتم جوابي نداد. فرصتي پيش امد كنار دختر بيمار نشستم و همراه او صحبت را اغاز كردم. كوشش كردم اعتمادش را جلب كنم و به همين دليل دختر ميان اشك و ناله كمي با من درد دل كرد. او چنين گفت:



چند ماه پيش در دفتري ظاهرا مدني اغاز به كار كردم پيش از انكه كار را شروع كنم مادرم از من وعده گرفته بود كه مواظب خود باشم و نگذارم باعث سو استفاده ديگران شوم. با صداقت تمام كارم را اغاز كردم مسئول دفتر ظاهرا انسان شريفي بود و مرا هميشه حمايت مي كرد كم كم اين حمايت ها و الطاف انقدر زياد كه توجه مرا به خود جلب كرد و اون شخص شروع كرد به درد دل كه در زندگي اش مشكل دارد و.....
بلاخره صحبت از ازدواج را پيش كشيد و نياز داشتن به يك مادر دلسوز براي فرزندانش را در الويت زندگي خود قرار داده بود. من باور كردم مثل هر دختري ارزوي ازدواج. با يك انسان شريف را داشتم. ارتباط من با دخترانش روز به روز بيشتر مي شد و زمان مي گذشت تا اينكه روزي من احساس كردم روابط مشكوكي با سايرين دارد و بخاطر همين خواستار ازدواج عاجل شدم اما روي ديگر سكه به من نمايان شد مريضي مادرش و عدم امادگي او مانع ازدواج ما شد و كم كم انقدر برايش بي ارزش شدم كه مرا انساني ضعيف ناميد.  او مرا يكي از مسخره ترين و بي  شخصيت ها خواند و ازدفتر بيرون انداخت .  اتفاقاتي كه او بيان داشت غير قابل تصور بود برايم.
انچه من متوجه شدم بازي با احساسات دختر و سو استفاده از احساسات دخترانش فقط وسيله اي بود براي يك سرگرمي مردانه و در نهايتا اشك و پشيماني و فريب.....


مي دانم در جامعه ما چند برابر زنان تن فروش، مردان خريدار نيز وجود دارد كه از چشم ظاهرا بيناي جامعه مان مخفي است. اما بياييم يك مردانگي كنيم دختران پاك دامن شهر را به سقوط نزديك نسازيم چرا كه من مطمينمم زنانيكه امروز به بد اخلاقي شهره شهر اند احساسات انها نيز مثل همين دختر اسير شهوت يك مرد شده بود و انها براي انتقام از همان جنسي كه خدا براي ارامش اش افريده بود، از او استفاده مي كند و يا به طنازي مي پردازد و به زندگي اين چنيني عادت كرده است.
حالا ان دختر تعادل فكري درست ندارد بعضي وقت نمي تواند درست راه برود و فراموشي همراه او شده است. در اين ميان چه كسي مقصر است؟ دختر، مرد و يا جامعه كه هميشه از بيان واقعيت ها مي ترسد؟

چهارشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.

می خواهم طالب شوم!






بعضی ها باید در درونت بمیرند. بدون آنکه خودشان بدانند تو او را باید میان خاطراتت دفن کنی. جنازه اش را در داخل تابوت بگذاری و آن را ببری آنقدر، دور که ذهن ناخود آگاهت هم یاد آن را نکند. از این مرگ اوایل حس ناراحتی میکنی، چون کسی را کم داری، در واقع نبودن نفس های اوست که ترا خفه می سازد. تو می دانستی این راه بن بست است و کم کم خوشحال نه، بلکه خودت را متقاعد می سازی که باید او را بُکشی. احساست را، بعد زن بودنت را، بعد او را ، دروغ ها و رویاهایش را و بعد توقعاتت را.
تو در این جامعه قاتل می شوی، خیلی راحت و بی صدا. حتی خونی روی زمین ریخته نمی شود. کشته شد همۀ آن چیزهایی را که جامعه از تو خواست. دستانت اصلاً خون آلود نیست، ولی احساست درد می کشد. همه می دانند تو قاتل استی. چون جامعه از تو می خواهد قاتل تمامی عواطف ات باشی تا زن شریف گردی. قاتل هر احساس زنانه که  او را به زن بودنش نزدیکتر می سازد و بخاطر همین قتل ترا همه قبول دارند.
 تو کسی را کُشتی که هر لحظه با افکار و اعمالش ترا می کُشت، با دروغهایش، با قضاوتهایش، با توجه بیهوده اولش، اما تو باز هم عاشقانه او را دوست داشتی. محکمه ها خوشحال از این قتل اند. پولیس، جامعه، مردم و ملا امام مسجد هم مسرور می باشند. نه به این دلیل که انسان بدی را کشتی بلکه به این خاطر که خودت را کشتی، اما هنوز نفس می کشی. او می میرد و تو فکر می‌کنی خروارها خاک روی آن را خواهد گرفت و تو با دست خودت این خاک ها را روی جنازه باورت و بعد باور دیگران خواهی ریخت، تا کم کم صدایش در درونت خفه شود. اما صدا از زیر آوار، آرام آرام  تو را به سوی خود می خواند.
حس بیچارگی به تو دست می دهد و می دانی صدایش هنوز در قلبت زنده است. می دانی بویی که  تو را مست می ساخت و به آن عادت کرده بودی، تو را میان دو راهی قرار می دهد. با خودت در خلوتت گپ می زنی .خودت را نصیحت می‌کنی. از بدیهایش از نامردیهایش می گویی و میان خوب بودن یا بد بودن او مردد می مانی.
 مادرت این زن ساده که همیشه  به سجاده پناه می برد و خدا را که "هو شافی" می خواند شفای مرا می طلبد. کارهای من را دلیل دیوانگی دخترش می داند و بر مسبب آن لعنت می فرستد. آیه الکرسی را خوانده و به سوی من پوف می کند. بی خبر از آنکه، هیچ جادویی به اندازه عشق ناگسستنی نیست.
 باورم و حسم به من می گوید او ازاول از من نبوده و همه چیز دروغ بوده است. او فقط یک رهگذر بود برای تصاحب ات  که آمد و رفت و فقط برای لحظه ای آمده بود تا من را  کمی دل خوش بسازد و با رویاهای دروغین‌اش من را به آسمان ببرد و بعد به زمینم بزند. اوایل او تابلت خواب آور زندگی ام بود که مرا با رویا پیوند می داد . اما بعدها  آنقدر نا آرام ام ساخت که دیازپامهای مصنوعی هم مرا آرامش نمی بخشید و خواب از چشمهای من فرار کرد.
من میان لحظاتم، خاطرات را جستجو می‌کنم و به خودم و به او حق می دهم. می دانم هر چیزی که افراطی شود حال انسان را به هم می زند شاید این عشق افراطی شده بود. دین افراطی، نفرت افراطی و عشق افراطی، آدمها را از هم دورتر می سازد. شاید من عاشق افراطی تو بودم که فکر می‌کردم که تمام دنیا در  محبت تو ختم می شود و  تو فکر می‌کردی که من عشق را با نیازهای جسمانی به اشتباه گرفته ام.
قسم می خورم عاشق بودم. ولی عاشقی افسانه‌ای است که کسی باور ندارد در این قرن و برای همین با خودم می گویم بگذار زنده بگور شود این حقیقت، همانطور که هزاران دختر در دنیا  به دلیل دختر بودن یا عاشق بودن سنگسار می شدند و می‌شوند و یا اعدام می‌گردند ، پس بگذار اعدام شود این احساس و حلق آویز گردد، باوری که خریدار ندارد.
با خودم می‌گویم من می‌خواهم طالب شوم و خودم حکم طالبان را بر احساس خویش جاری سازم. بر طبق قانون طالبان زن را چه به عشق؟!  او باید همیشه کیسه ای باشد برای تولید نسل نه انسانی برابر با مرد. به این فکر من نخندید، این فکر بیشتر مردان این سرزمین است. حتی کسانیکه از تساوی سخن می گویند. طالب می شوم و عشق را زنده بگور می سازم و یا سنگسار می‌کنم زنی را که تمام احساسش را قربان مردی می سازد که هیچ وقت در باور کهنه اش نمی گنجد.
زمانی بوی سوء استفاده از عشق به مشام می رسد من مستحق سنگهایی استم تا احساسم برای همیشه بمیرد. وقتی جامعه از عشق معنایی جز ارضای غریزه جنسی ندارد، بگذار عاشق واقعی همیشه سرگردان بماند تا شاید یک روز صدای سرگردانی که همیشه برای رساندن آن می کوشیدم به گوش دیگران برسد.  شاید یک روز گذشت زمان میان او، عشق و جامعه قضاوت کند که آنکه زنده بگور شد حقیقت بود ؟ آنکه سرگردان شد و یا آنکه مغرورانه به احساس دیگری خندید؟
نماز جنازه اش را تو بخوان ، او که به خاک رفت نماز وحشت اش را من می خوانم. می خواهم نترسد از اینکه میان نا مرادی ها مرده است . هیچ وقت نمی خواهم روح این جنازه به آسمان برود، چون این عشق باید برای همیشه روی زمین سرگردان بماند حتی اگر پوسید و بوی متعفن گرفت. چرا که ملای مسجدمان هیچ وقت نگفت که در آن دنیا کسی از تو آیا خواهد پرسید تا حال کسی را دوست داشتی؟ آیا عاشق شدی؟ و چرا عاشق نشدی؟ وقتی عشق تنها تفاوت تو با حیوان است.







دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.

فروغ های شهر من!




امروز کتاب دیوان اشعار فروغ فرخزاد را می خواندم همان فروغ که امروز بیشتر مردان و زنان به شجاعت کلامش می نازند و می بالند. با خودم فکر کردم اگر در همین جامعه ما در میان همین جماعت به ظاهر عاشق شعر های فروغ زنی مانند او بر صفحه فیس بوکش بنویسد که " گنه کردم گناهی پر ز لذت " چه عکس العملی نشان داده خواهد شد. ایا غیر از این نیست که نزدیکان او را مواخذه میکنند و بعضی مردان ظاهرا دموکرات به دنبال او و به هدف بهره بری جنسی او را حمایت می کنند و بعضی دیگر او را بی عقلی می دانند که شناختی از جامعه اش ندارد . عده ای او را طرد میکنند و مطمئنم مادرش مثل هر زن دیگری هر روز رو به قبله ایستاده مرگ دخترش را ارزو میکند.
با این مقدمه می خواهم بگویم از زمان زندگی فروغ تا حالا اوضاع چندان تغییر نکرده است. فروغهای شهر من هنوز هم طرد می شوند، مورد تهمت واقع می شوند و انها مجبور اند یا خودشان را سانسور کنند یا سقوط کنند.
من مطمئنم بخش های زیادی از زندگی فروغ ناخوانده و نادانسته مانده است. اینکه چگونه و چرا از احساس پاک یک زن شاعر که دور از طفلش بوده است بارها استفاده شده و او بارها مجبور به خودکشی شده را کسی نمی داند. من مطمئنم هنوز هم تعدادی از همان کسانیکه باعث ازار فروغ بودند و به فروغ به حیث یک ابزار جنسی نگاه می کردند هنوز هم زنده اند یا مدتی است که از دنیا رفته اند اما در مرگ فروغ مدیحه سرایی کردند. اما انچه بود با همه صدای رسای فروغ خیلی ناگفته ها باقی ماند. فروغ های شهر من زیاد استند اما انها هم منتظراند که یک روز داستان زندگی شان بعد از مرگشان مورد توچه قرار بگیرد چرا که در شهر من تا یک زن زنده است اشکهایش فریب محسوب می شود و وقتی می میرد فراموش می شود اما تنها صدا باقی خواهد ماند. در شهر من تا گوش، بینی، لب یا دهانت بریده نشود کسی نمی داند تو چقدر درد داری و کسی نمی داند تو برای چه هر روز برای تغییر کار میکنی.
من هم یک دنیا حرف دارم برای دوستانم اما می دانم حالا خریداری نیست تا شنونده حرفهایت باشد. ما لایق انیم که همیشه کتابی را بخوانیم که نویسنده اش دیگر زنده نباشد تا باور کنیم او راست میگفته و واقعیت جاری از چشم ما در ان روز ها پنهان مانده است اما حالا خیلی دیر است پس دیگر راه درمان به رویمان بسته است.



پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نفرین مورچگان





من و مورچگان دوستان قدیمی بودیم
میان خیالات کودکانه ام
تا لانه اش همراهی اش میکردم
و از خانه اش محافظت
دستانم سایه بانش بود
از گرمی افتاب
اماحالا؛
سالهاست مورچگان
در انتظار جسد بی جان من اند
تا جشن بگیرند
تکه تکه شدن اندیشه هایم را
حالا سالهاست
نفرین مورچگان با من است
و دعای هیچ پیری مرا ناجی نیست

چهارشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نامه ای به نسل آینده (2)





همه چیز از نه سالگی آغاز شد


مدتها بود به دنبال بهانه ای بودم که با تو سخن بگویم تو کم کم بزرگ شده ای، نه ساله شدی آرام و آرام وارد سنین بالاتر پا می شوی. نه سالگی تو بهانۀ خوبی بود برای نوشتن از سوی مادری که قلب تپنده اش همیشه برای تو می تپید. ش
دخترم بوی بهار به مشام می رسد و از آن سرمای خشک و سرد خبری نیست. دست ها کمی گرمتر شده اند و ارادۀ قول دادن در بیشتر ما به وجود آمده است. اما غلط فکرنکن این همه به خاطر گرم شدن هوا یا تغییر در شخصیت ما نیست. نه دخترم، در این شهر تنور معاملات گرم است آخر ما وارد یک مبارزه انتخاباتی نو شده بودیم. از تو چه پنهان من هم به انتخابات بهاء می دهم چون به آینده تو بهاء می دهم  اما امروز تصمیم گرفتم  برایت نامه ای بنویسم تا تو فکر نکنی مادرم مرا میان تنور گرم حوادث انتخابات فراموش کرده است. ای کاش تو می دانستی هیچ مادری با وجود کیلومترها فاصله فرزندش را فراموش نخواهد کرد.
دخترم درختان کم کم برای شکوفه زدن کوشش می کنند و گلها برای غنچه زدن و ان پرندگانی که در شش ماه پنهان از برف و باد پرواز می کردند به دنبال جفت خویش هستند و من کنار پنجره نشسته ام و ترا تماشا می کنم و برای دستان سرد تو نگرانم که مبادا شکوفه های اندوه و تاولهای رنج در آن نمایان شده باشد. چهره ات به یادم است اما چهرۀ سه سالگی ات، حالا بزرگتر شده ای و شاید روزی اگر ترا میان شاگردان رخصت شده از مکتب  ببینم، نه تو مرا بشناسی و نه من ترا، و این درد آور ترین بخش زندگی یک مادر است که برایش رقم بخورد، اما رقم خورد دخترم، حالا سالهاست که پاره ای از وجود یک مادر از وجودش بیگانه است.
 زندگی مملوء از نداشته های دردناکی است که شاید برای دیگران هیچ دردی نداشته باشد. نداشته هایی که دیگران از آن بی خبر بودند اما تنها شاید بعدها بدانیم که آدمی که در جمع می خندد برای چه در تنهایی می گرید!
  دخترم این نوشته نامه نیست بلکه درد دل تمامی کسانی است که نگران آینده نسل بعد از خویش اند. کسانی که بارهایی از زجر و درد را برشانه حمل میکنند اما از مبارزه نیاستادند. من یکی از آنها بودم که در میان موجی از انسانها که مرا هیچ می پنداشتند هویت خویش را فریاد زدم و هر روز که می گذشت دشمنانم بیشتر از گذشته می شد و دوستان روز به روز کمتر و شاید یک روز اگر پشت سرم را نگاه کنم، دیگرهیچ کس را نبینم جز خودم، دردهایم و تنهایی هایم.
دخترم، روزهایی سختی را پشت سر می گذرانم و چقدر این روزها محتاج توام و تو و هیچ طفلی نمی دانید چقدر والدین به فرزندانشان نیاز دارند. زمانی که از دنیا خسته شده ایم، لمس کردن دستان کوچکی که هیج چیزی از مشکلات دنیا نمی داند چقدر شادی آور و امید وار کننده است و تو نمی دانی این محرومیت از لمس این دست کوچک، سالهاست مرا تا جنون کشانیده است. تاجایی که بارها و بارها کوشش کردم ترا در چهرۀ کودکان خیابانی پیدا کنم، اما این تصور چقدر برای من مشکل تر بود که دختر کسی که آمالها و آرزوهایش از نوشته هایش هویدا بود اسیر سرنوشتی است که هیچ کس نمی تواند او را در ک کند.

دخترم، دخترکان خردسال زیادی را می بینم که در تلویزیونهای افراطی در حالیکه حجابی دست وپا گیر همراه آنهاست در برنامه ها حضور می یابند و با خواندن شعری خوشنود از این حضور می باشند.  دیروز تصادفا ترا دیدم درهمان تلویزیون. دیدم  حالا قد کشیده ای و روسری سفید رنگی به سرت داده اند و تو از حفظ سوره هایی از قران شریف را می خوانی و یک شعر در مدح محمد مصطفی. دلم برایت تنگ شد، بیشتر از روزهای گذشته. باورم نمیشد این همان دختری است که آرزوهای مادرش در آن موج می زند. خوشحال شدم که ترا دیدم و از فرط همین خوشحالی دیشب دور از چشم همۀ کسانی که ترا و من را از هم جدا ساخت تا صبح در عالم خواب با تو بودم و ترا به گردش بردم. با هم گشتیم و گب زدیم و دور از چشم همه آن کسانی که مهر مادری مرا در نظر نگرفته، دست ترا از دستم جدا ساختند ترا بوسیدم و احساس کردم کمی آن عطش دیدار تو در من فروکش کرد. همان کسانی که سالها بر درد رقیه دختر امام حسین گریستند و از غربتش گفتند، در یک عصر بهاری ترا از من جدا ساختند اما بی خبر از آنکه سالهاست من خواب ترا می بینم  گاهی با اشک و گریه از خواب بر می خیزم و گاهی میان خنده ها وشادیهایمان به بیداری می پیوندم.
دخترم امروز نمی خواهم حرفهایی را برایت بنویسم تا روزی که این نوشته را که اولین مخاطب ذهن نویسنده اش، تو بودی، بخوانی، اشکی از چشمهایت جاری شود می دانم دور نخواهد بود آن روزی که تو مرا  میان نوشته هایم جستجو می کنی و برایت سوالاتی خلق شود. من بی صبرانه به دنبال آن روز استم تا تو مرا بیابی و به محکمه ذهنت بسپاری و بعد برائت گرفته و به آغوشم باز پس بیایی.
دخترم به رسم عادت همیشگی هر روز  صفحات روزنامه را  باز میکنم و یا هر وب سایت خبری  را می گشایم روزی نیست که سخن از موجودی به نام زن نباشد. زنی که کشته شد، زنی که به دار آویخته شد، زنی که مورد ضرب و شتم قرار گرفته، زنیکه خود فروشی کرد، زنانی که معامله کرد و یا زنی که ربوده شد. در همه جای این شهر سخن از ماست در جلسات مردانه، در جلسات فامیلی، در جلسات متنفذین در مساجد، در مکاتب و در خیابانها آنقدر در مورد من و تو قضاوت می شود که خود بر خویش شک میکنیم که آیا تو برای سرگرمی دیگران آفریده شده ای؟  آیا برای مالکیت خلق شده ای و آیا تو روزی طعم زندگی مملو از آرامش را خواهی چشید؟
دخترم وقتی میان روزمرگی هایم و تنهایی هایم به دنبال راه علاج برای درد حاکم بر جامعه می روم و  به دین مراجعه میکنم باز هم می بینم تمام جنجال دین هم ما هستیم و تمام باید و نباید هایش نیز در محور وجود ما چرخیده است. ما مسئله ایم دخترم از زمان کودکی تا زمان پیری، از گذشته تاکنون و هویت ما را دیگران تعیین میکنند نه من و نه تو. حتی زمانیکه جنازه یک زن را به شستشو می گیرند برای من و تو محارم تشخیص می دهند تا ملکیت یک مرد، زیر سوال سایر مردان نرود.
دخترم امروز بیشتر از هر روز دیگر تمایل داشتم برایت بنویسم و باید برایت می نوشتم وقتی چهره ترا در تلویزیون با حجابی کامل دیدم بر خود لرزیدم آنها می خواهند کم کم به تو بیاموزانند که همیشه در خطری و همیشه باید بهراسی و از این هراس هیچ وقت سخن نزنی.
 می دانم امسال نه ساله شدی دخترم و تو بدون آنکه بفهمی چه دردهایی در انتظار توست از این قد کشیدن هایت و افزایش سن ات خوشحالی. شاید تو اینک لبخند زنان روبروی آیینه ایستاده ای و  زیبایی هایت را نظاره گر شده ای. چشمهایت درخشنده تر از گذشته می شود و چهره ات جذاب تر از پیش.  اما نمی دانی من در همین لحظه نگران توام چرا که  میان این جذابیت و درخشندگی چه دنیایی برایت می سازند تا روزی به این باور برسی که این درخشندگی و جذابیت چیزی جز درد سر برای تو نخواهد بود.  من بیش از همه کسانیکه در اطرافت حضور دارند می دانم قد کشیدن یک دختر آن هم به زیبایی تو، در این دنیایی که از زن جز زنانگی اش چیزی نمی دانند، چقدر با درد همراه هست و چقدر با تحقیر.
نه ساله شدی دخترم  بایدها و نبایدهای دینی و باورهای حاکم بر جامعه در مورد تو بیشتر از پیش می شود. دیگر نمی توانی  به صراحت بگویی آزاد استم و آزاد میاندیشم چون در این دنیا از ازادی تعبیری پر از کثافت دارند و در این دینی که به بی راهه کشاندنش به تو می گویند نه آزاد باش و نه آزاد بیاندیش چرا که اگر آزاد باشی دنیا را به فساد می کشانی و اگر آزاد بیاندیشی خودت را به منجلاب می کشانی.
نه سالگی یعنی حضور همیشگی پارچه ای به نام چادرتا ترا محفوظ نگاه دارد. بی خبر از آنکه بیشتر از چادر، افکار تو و افکار حاکم بر جامعه است که ترا محفوظ نگاه خواهد داشت. کم کم به رسم نیاکانت به نماز خواندن و عبادتهایی که عادتت می شود وادارت می سازند، بدون آنکه بدانی معبود یکتای تو در قلب توست تو او را در آسمانها جستجو میکنی و گمراهی از آن جا شروع می شود که خدایی که همیشه در کنار توست به آسمانها سپرده می شود.  تو درنه سالگی در حال تکمیل شدن هستی اما هر چه کوشش کنی باز هم در نگاه جامعه نیم مرد استی. نیم همان مرد که شاید، نیم احساس ترا نداشته باشد.
 دخترم این چندمین نوشته است که برایت به یادگار می گذارم، تا تو روزی خواننده آن باشی. می دانم  در این روزها خوشحال استی و شادمان، اما من بسیار مضطربم و به تشویش تو ام. دستان تو از دستم دور هست و من می دانم تو دسترسی به انترنت نداری تا نوشته های مادرت را که در ان نگرانی از آینده تو موج می زند بخوانی. اما برای تسلی دلم می نویسم تا تصور کنم کنار تو نشسته ام و چشمهای زیبایت را نظاره گر استم و برایت می گویم که همه چیز از نه سالگی شروع شد. از زمانی که باید و نبایدهای زندگی من به عنوان یک زن بیشتر از پیش شد. از آن زمان که حتی بوسیدن صورتم توسط پدرم برای من اشکال شرعی پیدا کرد از زمان که من تنها شناختم از خودم موهای بافته شده ام بود اما در نگاه شیخ محل قد کشیدن من، نشان بودن من بود. از زمانی که به عنوان دختری به بلوغ پانهاده بودم نه از نظر ظاهر، بلکه از منظر احادیثی، مرا جوان پنداشته و برای آینده ام تصمیم گرفتند.
دخترم خیلی سالها پیش نامه چارلی چاپلین را به دخترش می خواندم باورم نمیشد روزی من هم برای صحبت با تو نیازمند فضای مجازی باشم وقتی درعالم حقیقت تو و رویاهای ترا از من گرفتند.
چارلی چاپلین گپهای خیلی عمیقی برای دخترش داشت، همزمان من توضیح المسایل روحانی دیگری را هم خواندم، از نظر او  لهو و لعب با دختر نابالغ  جایز است. حالا که تو هر روز بزرگتر می شوی این مطالب بیشتر به ذهنم می آید و بیشتر نگران اینده تو می شوم تا میان بایدها و نبایدهای شرعی به موجودی برای استفاده بدل نشوی. تا کسی به تو نگوید به جرم آنکه باید تنها همسر باشی و بعد مادراز آموزش علم محروم استی. تا عاشق شدن تو گناه تو باشد و لهو و لعب آنها جواز شرعی داشته باشد.
دخترم این روزها بیشتر از روزهای دیگر نگران تو ام. نگران توام چون به جامعه ام بی باور هستم. نگران تو ام چون گرگان زیادی را در اطرافت می بینم که بدون شرم و حیا ارضای غرایض خود را جستجو می کنند با اینکه می دانند که تو آن برۀ جدا مانده از گله نیستی که به نگاه درخشان گرگی بفریبی باز هم نگران تو ام که این گرگها در اطراف تو  زوزه های دلنشین سر بکشند تا شاید ترا در یکی از روزهایی که خلاهای زندگی ات را بیشتر حس کردی بدرند و برایت نامی نهند تا هیچ وقت صدایی از تو بیرون نیاید.
دخترم گرگان امروزی دیگر به رسم گذشته با صدای بلند زوزه نمی کشند انها شیرین ترین سخن ها را اهسته اهسته در گوشت می خوانند تا ترا فریب بدهند و تو هیچ ندانی با گرگ مقابلی.
دخترم در شعر و ادبیات تو سمبل زیبایی استی، در جامعه سمبل وسوسه و فریب. تو مردد می شود که تو آن سیاه مویی که مرد برایش می میرد استی یا آن سیاه مویی که مرد را تا اوج ناکامی می کشاند یا تنها آن زنی استی که برای ارضای تمایلات جنسی مرد خلق شده ای؟
دخترم روزی عاشق می شوی، از عشق نترس اما بیشتر معشوقان این شهر آن کسانی نیستند که لایق تو باشند که عشق گاهی در این قرن تنها یک افسانه است و گاهی تنها می توان  آن را در میان قصه ها یافت.
دخترم نگران توام و این نگرانی مرا تا مرز جنون پیش می برد چون وقتی در جامعه ای که دخترکان دو ساله نا آشنا از دنیای اطراف خویش، مورد هتک حرمت قرار میگیرند، در جامعه ای که پیرزن شصت ساله ای از نگاه جنسی در امان نیست، ترا چگونه آرام بگذارند و ترا چگونه به نگاه یک انسان بنگرند. دخترم روزهای زندگی ات را بدون من گذراندی و من شبهای بیشماری را در خواب و بیداری ترا هزار بار به زندگی و سرنوشت و خوبیهای آن می سپارم و نیک می دانم جز تو کسی دیگر نمی تواند ترا از سرنوشتی که برایت در میان سنین مختلف مقدر تعیین کرده اند، نجات دهد. پس هیچ وقت از فریاد نهراس بگذار ترا بی حیا بخوانند اما تو قهرمان نسل خویش خواهی شد.