ه‍.ش. ۱۳۹۴ اسفند ۱۹, چهارشنبه

هشت مارچ که می شود ...



هشت مارچ که نزدیک می شود من بیشتر از همه روزها به فکر فرو می روم و حس ناامیدی و ناتوانی به من دست می دهد.  به اینده زنان سرزمینم و به اینده دخترکان خردسال امروزی می اندیشم. هشت مارچ که نزدیک می شود من از خواندن بعضی شعارها دردم می گیرد و در دل پوزخندی می زنم و میگویم چه جالب! دردهای تو چه پولهای میلیونی در جیب بعضی ها ریخت و چه بلبوردها و تابلوهایی به یاد من و تو مزین شد.  اما تو هنوز با شکم گرسنه، با فقر و با ظلم، شب را سحر میکنی. هشت مارچ که نزدیک می شود دیدن بعضی چهره های مشهور برایم دردناک می شود هشت مارچ که می شود حالم از همه رستورانهایی بهم می خورد که در ان زن بودن را تجلیل می کنند و بس و از دردهای او سطحی می گذرند.  
هشت مارچ که می شود گوش من هم بریده می شود مثل گوش ستاره، چشمهایم پوف کرده و کم سو می شود مثل چشمهای سحرگل، بینی ام بریده می شود مثل ریزه گل و تمام بدنم درد میگیرد مثل درد مادرکلانم که به قول خودش، اخر از همین مٌرده دردها، می میرد. هشت مارچ یعنی شعار و شعار و شعار و باقی روزها یعنی درد و درد و درد. هشت مارچ یعنی تشریفات، یعنی ریختن امار و ارقام در گوش ناشنوای یک جامعه بی احساس، هشت مارچ یعنی درد یک کودک مورد تجاوز واقع شده که مادرش کنارش می میرد. درد یک زن زیر زایمان فوت کرده، درد یک خواهر سنگسار شده، درد یک زن متهم به فحشا و درد یک زن فهمیده که همه او را ناقص العقل می خوانند.
هشت مارچ در این سرزمین معنای همبستگی و تغییر در وضعیت زنان را نمی دهد بلکه در این روز می فهمی چقدر تنهایی و چقدر زنانگی های تو ملبعه دست کسانی است که گاهی به ان حمله ور می شوند و گاهی از ان برای تحقیر مرد دیگری استفاده می کنند و گاهی فریاد می زنند که مایه ننگ استی برایشان. هشت مارچ یعنی تو باید از گرفتن شاخه گلی خوش باشی که از برکت این جامعه بی درک و دموکراسی فلج به تو هدیه می دهند و بعد خودت را فریب بدهی که هیچ اتفاقی نیافتده است و همه چیز رو به راه است. هشت مارچ یعنی حتی اگر در جهنم افکار می سوزی باز هم با خنده بگویی چه خوب، خوبست مرا یک روز به یاد دارند و ان روز فقط می گویند تو خواهری و مادری و همسری مثل روزهایی که با رکیک ترین الفاظ از اندام های جنسی ات برای رنج مردانگی یکدیگر بهره می جویند. هشت مارچ یعنی تو باید تمام شعارهای دروغین را باور کنی حتی اگر شعورت به تو اجازه نمی دهد. هشت مارچ یعنی تو باید لباس زیبا بپوشی و تظاهر کنی همه چیز خوبست و همه قوانین تطبیق می شود تا نگویند می خواهد کسب شهرت کند. هشت مارچ یعنی نگاه محزون ریزه گل و رخشانه وقتی هیچ کس نبود تا کمکشان کنند. هشت مارچ یعنی روز انسانهایی که نه در روی سنگ قبر نامشان نوشته می شود و نه در تذکره و نه در نکاح خط و نه در هنگام تولد طفلشان. هشت مارچ یعنی انچه که نیست،  همبستگی است و انچه که فراموش شده است زن است و انچه که مصرف می شود، پول است و انچه که مانده است، تبعیض جنسیتی است و کوچه ها و سرکهای ناامن و دیدگاهی محدود که فقط زن را دریچه ای برای ارضای شهوت خویش می پندارند.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اسفند ۱, شنبه

دروغگو ترین معشوق سال باش!





سلام معشوق من، روزهای اخر سال نزدیک است و من هر روز برای شنیدن خبرهای خوش، تشنه تر می شوم و بیزار از تمام سرخط های خبریی که به خون و دود و سر بریدن ختم می شود. بیزار از همه خبرهایی که تجاوز در ان حرف اول را می زند. دلم برای شنیدن خبر خوب تنگ شده است حتی اگر دروغ باشد. بیا دروغگو ترین معشوق من باش و به من بگو زیبا ترین زن دنیایم. زیبا ترین و جسورترین. بگو که دنیای تو، بدون من رنگی ندارد. بگو نمی توانی دنیا را بدون من تصور کنی. بگو هیچ وقت به من خیانت نمی کنی و هیچ کس   مانند من، برایت زیبا نیست و دلت را هیچ دختر کابلی، عمارتی، تاجیکی و لبنانی نمی رباید و تو برای خرید رابطه ای، به آن سوی مرزها نمی روی. بگذار حس کنم تو صادقترین مرد دنیایی.
دروغگوترین سیاستمدار عاشق  باش و حرفهای سیاسی دروغ را در گوشم نجوا کن! بگو سیاست یعنی حقیقت و تمام سیاستمداران جهان راستگوترین اشخاص اند که برای منافع خویش نه، بلکه برای انسانیت تدبر میکنند.. بگو که در سوریه و لبنان و فلسطین جنگ نیست. بگو که هیچ کشوری به بهانه ازادی و بخاطر تسخیر منابع به هیچ کشوری کمک نمی کند. بگو جهان دهکده دوستی شده است و هیچ کس برای دشمنی با کسی دوست نمی شود.  بگو جنگ در افغانستان یک دروغ است و از بس صلح حاکم است کسی به خاطر صلح به جیبش پول انباشته نمی کند. بگو که دیگر انتحار کنندگان در واسکتشان گل می کارند و ان را منفجر می سازند و مردم را گل باران می کنند و میان این باران گل، به هیچ حوریه ای نمی اندیشند و معصومیت دختران کابل را به بازی نمی گیرند. بگو فاصله، یک رویاست و همه می توانند به ارگ بروند و رهبرانشان را ببینند و هیج کس برای کسی چاپلوسی نمی کند و هیچ کس برای موقف کسی به کسی کرنش نمی کند همه خدمتگزار ِهمه می شوند در حالیکه همه اقای خویش اند.
اهسته در گوشم دروغ بگو، بگو که در این کشور همه با هم برابر اند و زن و مرد معنی ندارد. همه انسان اند و  دیگر هیج زنی سنگسار و حرفسار نمی شود و اگر هم شود گلسار می شود و رخشانه ها زنده اند  و زنده می ماند. بگو که لب ریزه گل را کسی نبریده است بلکه شوهرش از ان، بوسه  عاشقانه سال را چیده است که در هیچ کتابی ثبت نشده است. بگو ، بگو که هیچ زنی در ملا عام ازار و اذیت نمی بیند، بگو که لباس چسب هیچ زنی ایمان هیچ مردی را به خطر نمی اندازد. بگو که عطر بدن هیچ زنی، مردی را تحریک نمی کند. نگو که همه خواهر و برادر شده اند بگو همه انسان شده اند و هیچ کس به هیچ کس کاری ندارد و وقتی کسی فریاد می زند همه به سراغش می روند و یکی اشکهایش را پاک می کند و دیگری به حرفهایش گوش می دهد.
نازنینم مرا ببخش که از تو می خواهم برایم دروغ بگویی. نمی دانی چقدر خسته ام از حقایق تلخی که می بینم و نمی توانم ان را بیان کنم. حس عجیبی دارم مانند حس یک انسان لال. با ان همه مثبت اندیشی ایم دیگر نمی توانم مثبت باشم. مثل حافظ نیستم که بوی خوش از اوضاع جهان بنشنوم .من بوی خوش از اوضاع جهان نمی شنوم برای همین می خواهم تو دروغگوترین معشوق سال گردی و به من بگویی و من فقط بشنوم. دلم می خواهد با تو در یکی از غارهای دور افتاده دنیا باشم. غذا هایی بخورم از گیاهان تازه اطرافم. خسته شدم از بس تاریخ تولید و انقضای اجناس شهر را دیده ام تا مبادا در اجناس خوراکی کینه پاکستانی و ایرانی حضور داشته باشد. دوست دارم با تو قاره ای کشف کنم در نقطه ای از این زمین، جایی که انترنت و رسانه و رهبر نباشد. همه چیز طبیعی باشد و خود رو من و تو از اول قانون را بسازیم و در میدان شهری که هیج کس غیر من و تو نیست ان را نصب کنیم و ماده اول ان را با خط درشت بنویسیم که؛
ماده اول، هرکه عاشق نیست اتباع این سرزمین محسوب نمی شود.
به من دروغ بگو در حالیکه سرم را روی شانه هایت گذاشته ام. بگو داعش و طالب افسانه است. بگو این لباس سیاهها و لباس سفیدها را که می بینی امده اند تا گل بکارند در سرزمینی که درختهایش را دزدیده اند. بگو سر نمی برند، بلکه دل می برند از تمام انچه که داشته اند. بگو سیاه پوشیده اند چون تو رنگ سیاه را دوست داشتی. بگو زنها را دوست دارند اما به جهادالنکاح نمی برند و نمی فروشند بگو به جایی می برند که در ان دنیا انسان سالاری است و من با این حرفهای قشنگ تو بخواب عمیق بروم.
معشوق من، از دروغگوترین انسان سال شدن نترس. اینجا حقایق ازار دهنده اند. اینجا هر کس خبر از سقوط می دهد. اینجا همه در حالیکه زنده اند، می میرند. در حالیکه مرده اند، نقش زنده را بازی میکنند. معشوق من، مثل سالهای قبل، مرا ببر کنار دریا. بگذار ترس از اب مرا نکُشد. بگذار ترس از اب مرا نسوزاند. بگذار ترس از اب مانع رفتن دخترکم برای اب بازی نشود. برایم دروغ بگو و بگو که مرغابیهایی که شاهد مرگ هموطنانم در ابهای اروپا بوده اند، بسیج شده اند برای نجات ما. بگو بعد از اینکه سیاستمداران نتوانستند تصمیم جدی در مورد بحران مهاجرت بگیرند، مرغابیها نخواستند شاهد صحنه مرگ انسانها شوند. بگو نهنگ ها تصمیم گرفته اند انسان افغانی را نخورند، بعد از انکه فهمیدند افغانها افسرده ترین مردمان سال شده اند.
معشوق من، من هر روز با واقعیتها زندگی می کنم، واقعیتهایی که حاصل استفراغ مدیریت نادرست تعدادی است. استفراغی که هیچ زمینی ان را نمی پذیرد ولی زمین افغانستان را تحمل میکند.  به من دوباره دروغی بزرگ بگوً بگو در افغانستان هیچ کس به دنبال مدرک نیست. همه فقط دیپلوم انسانیت دارند. هیچ کس مدرکهای باداورده را نمی خرد. هیچ کس به دانشگاههایی که در ان استادانش بی سوادتر از شاگردانش است نمی روند. هیچ کس زبان انگلیسی نمی داند، همه زبان انسانی می دانند و از هیچ کس نمی پرسند که تو چند زبان زنده دنیا را می دانی، بلکه می پرسند تو چند انسان در حال مردن را می توانی زندگی ببخشی؟
معشوق من! مرا ببخش از تو می خواهم دروغگو باشی و به دروغگو بودنت افتخار کنی. تو دروغهایی را می گویی و یکی از انسانهای افسرده دنیا را به ارامش می کشانی. اینجا همه دروغ می گویند اما اصرار دارند که همه باور کنند که راست است. همه اصرار دارند که با اینکه می دانی دروغگو است به او لقب صادق را بدهی. اینجا همه برای دروغها چک چک می کنند. اینجا همه می فهمند دروغ چیست و دروغگو کیست ولی همه می خواهند سکوت کنند، تو با صدای بلند دروغ بگو بگذار خواب چند ساله نسلی که گوشهایش به دروغ عادت کرده است، بپرد.
معشوق من! ریکارد دروغگویی به معشوق کار کمی نیست. من انسانهای عاشقی را می شناسم که ظاهرا فقط عاشق اند و در دل به دنبال فایده هایی از رابطه های عاطفی می گردند. بیا روی انها را سیاه کنیم و دروغهای عاشقانه بگوییم. ولی هرگز به یکدیگر نگوییم جمله دوستت دارم را، چون می دانم این واقعیتی است تلخ وقتی به فردایی امیدی نیست!


ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۳۰, دوشنبه

ما هر شب مان یلدایی است!



ما هر شب مان يلدايي ست. مثل خواهري كه برادرش در جنگ نابرابر با طالبان است. مثل خانمي كه همسرش سرباز است، مثل مادري كه پسرش را مثله و پوست كرده اند در غور. مثل زني كه منتظر طلوع افتابست براي سنگسار. ما هر شبمان يلداست. انار نه، خون و شب و تاريكيست، تربوز نه كه سردي و زمختي شبست كه پر از يلدايمان ساخته است. ما تاريكيم و درون تاريكي زندگي مي كنيم و به تاريكي عادت كرده ايم. 
بيرون رفتن از كدام شب طولاني را جشن مي گيريم اي دوست ؟ وقتي كه خوردن انار قندهار روياي يك ساله كودك قندهاري است كه سهم او بيشتر از انار باغ همسايه، واسكت انتحار است و تربوز و ميوه خشك، نااشناي خانه اكثريت مردم اين سرزمين كه خشخاش را بيشتر از گل بادام مي شناسند. ما فقط از تاريكي طولاني يك شب طبيعي مي گذريم نازنين و به يك طلوع دروغين مي رويم. براي ملتي كه در يلدا غوطه ور است ايا جشن عبور از يك شب با درازي چند دقيقه مضحك نيست؟ 
براي عبور از يلداي ترسناك جهالت چه بايد كرد؟ اين سوال تاريخيست.

آقا من مرد ستیز نیستم!

آقا من مردستیز نیستم، من اصلاح‌گر جامعه هستم. من تمام کاستی و کمی‌ها و تمام بایستی‌ها را گوش‌زد می‌کنم. به تو می‌گویم این گونه باید می‌بودی. این گونه باید جامعه را می‌ساختی. این گونه عمل می‌کردی. آیا اینکه من تو را موجودی مهربان می‌خواهم، به معنای ستیزه با توست؟ من اصلاح‌گر جامعه هستم از دنیایی که از بستر خواب، اقتدار یک مرد تعریف می‌شود و تا بیرون و اجتماع. ضعیف‌ترین جنس شما، قوی‌ترین است در خانواده وقتی هر فریاد او حرف اول و آخر یک تصمیم کوچک و بزرگ است. وقتی می‌تواند در زندگی دو نفره زنی را تهدید به بیرون رفتن از زندگیش کند. وقتی می‌تواند هر اتهامی را به معنای ناسازگاری به زنی ببندد، آیا اینکه من از تو توقعی داشته باشم که بهتر از امروزت باشی، به معنای مردستیزی‌ست؟
آقا دنیای ما خشن شده است و سهم تو در این خشونت فراگیر بیشتر از من زن است. آن چنان که من به حیث یک زن، طفلی را به دنیا می‌آورم  تو هم با بیشتر تصامیمت دردی را به زایش می‌گیری و زخمی را بر پیکر جامعه می‌بندی. هر جا اختطافی می‌شود، مردی در آن سهم اعظم دارد. قتلی می‌شود مردی در آن حضور دارد. دزدی می‌شود، سنگ‌ساری می‌شود، مردی حکم آن را با چشم‌های بسته بریده است و تماشاچیان نیز مرد است، اگر این دنیا را آرام و پر از صلح بخواهم یعنی من مردستیزم؟ 
 آقا من از دنیایی حرف می‌زنم که در آن حرف اول را انسان افغانی از جنس مرد می‌زند. جنسی که فکر می‌کند، جنس اول است. جنسی که فکر می‌کند قوی است و ظرفیت بالا دارد. جنسی که فکر می‌کند باید همه تصامیم کلان را او بگیرد. در سیاست، امنیت، اقتصاد و اجتماع حرف اول را او باید بزند. آیا با این وضعیت، اگر من بگویم آقا کمی آهسته‌تر، من هم هستم در این دنیا، برای بهتر شدن دنیا من هم کنار تو می‌ایستم، همگام با تو مبارزه می‌کنم، آیا این حسن نیت مرا توهین به خود و به معنای مبارزه با خودت می‌پنداری؟ 

آقا، اینکه من کار می‌کنم، اینکه من می‌خواهم از نفس کشیدنم لذت ببرم، اینکه می‌خواهم تاثیرگذار باشم، اینکه می‌خواهم فریاد بزنم، چرا تو آن را به تمسخر می‌گیری؟ سال‌ها من کنارت بوده‌ام. با زبان بی‌زبانی گاهی برایت گفته‌ام که نباید این گونه تاخت و تاز کرد، اما به جای اینکه از تو مهر و عطوفت ببینم، بیشتر به حذف من پرداختی. از اتاق دونفره تا سیاست‌های دونفره‌تان، مرا به جرم زن بودن به بهانه‌های مختلف کوبیدید. اگر مبارزات من زن را برای بهتر شدن روزگارت می‌دانی، پس چرا از آن می‌هراسی؟ چرا در مقابل من می‌ایستی؟ بگذار من هم مثل تو بودنم را تجربه کنم.
آقا، بارها در مجالست از زنان خیابانی یا زنان هرزه گفته‌یی. بارها به بهانه اصلاح من غرش کرده‌یی. بارها گفته‌یی که زن‌ها فقط با لت و کوب، اصلاح می‌شوند. بارها گفته‌یی که این‌ها فقط با چوب تر آدم می‌شوند، اما اجازه است که از تو سوالی بپرسم؟ خریداران این زنان خیابانی چه کسانی هستند؟ کسانی که قیمت خرید و فروش بدن یک زن را تعیین می‌کنند از کدام جنس است؟ کسانی که برای تصاحب زنان جنگیده‌اند و کسانی که بعد از ناامیدی از تصاحب، به دامن تهمت و افترا متوسل شده‌اند، آقا آیا غیر از تو کسی دیگری است؟
آقا، بارها با صدای بلند و رسا گفته‌یی که من به تقلید از خارجی‌ها از تو حق می‌خواهم. به تقلید از خارجی‌ها برابری می‌خواهم. به تقلید از غربی‌ها دردهایم را فریاد می‌زنم، اما آیا تاکنون با خود فکر کرده‌یی این درد افغانی که از رگ و پوست و گوشت من عبور کرده و به استخوان رسیده است چگونه می‌تواند رنگ و بوی غربی داشته باشد؟ چگونه می‌تواند بر زخم بریده شدن اندام جنسی و لب و گوش و بینی زن را که فقط می‌توان در افغانستان دید، مرهم غربی تجویز کرد؟ من در هر فریادم تو را به یاری و همدردی می‌طلبم، من مرهم زخم‌ها را از تو می‌خواهم که تو ادعای همت و مردانگی داری!
آقا، اینکه من بخواهم در منابر و تکیه‌خانه‌هایت، در مساجد و مکاتبت برای من عدالت بخواهی، اینکه من بگویم برای من دادخواهی کنی، اینکه من بخواهم به هر درد من مرهمی از دین بگذاری، کجایش غیر اسلامی و غیر شرعی است؟ اینکه من باورم به تو بیشتر است تا به غرب، کجایش دشمنی و مقابله با توست که در خلوت ذهنت مرا مبلغ بی‌دینی می‌پنداری؟
آقا، من مثل تو معنابخش هستی هستم. به همین دلیل اصلاح‌گر جامعه هستم. تو بخواهی یا نخواهی، بپذیری یا نپذیری، من می‌خواهم تمام کاستی‌های زندگیم را جبران کنم. در روح و روان من افزون‌طلبی نخواهی یافت. نه مشتاق جهان‌گشایی هستم و نه مشتاق نابودی و حذف کسی. تاریخ گواه است که هیچ زنی برای جهان‌گشایی مبارزه نکرد. اگر هم انگشت‌شماری هم وجود دارند، دست‌های مردانه پشت این خواهش بوده است. کاستی‌های زندگی من یعنی کاستی‌های زندگی فرزندانت. یعنی کاستی‌های یک جامعه. یعنی نبودن عشق در جامعه مدرن و سنتی. مهر مادری مرا نادیده نگیر. من در هر مقامی هم باشم، مادری هستم با دنیایی از مهر. همین مهر است که گاهی از من موجود مطیع ساخته است.
آقا، من در دنیای مدرن، عقب‌افتاده‌ترین شکل و محتوای زندگی را تجربه می‌کنم. هنوز هم درد یک زن کنیز را احساس می‌کنم. هنوز هم فریاد من با فریاد زنی که به بردگی گرفته شده گره می‌خورد. من فریاد مجسمم که احساس و محبت آدمی را هر روز به یاری می‌خوانم. از تو می‌خواهم که عشق را زینت‌بخش احساس و رفتارت بسازی. از تو می‌خواهم به عواطف و احساس من خیانت نکنی. از تو می‌خواهم مرا نادیده نگیری. از تو می‌خواهم همزبان دردها و شریک صادق زندگیم باشی. آیا این خواهش‌ها نشان اعتماد و اتکای انسانی من نسبت به تو نیست؟ اگر روزی من از تو قطع امید کنم آن وقت زندگی برای بنی‌آدم رنگ دیگر خواهد گرفت.
آقا، گاهی به درماندگی و حیرت فرو می‌روم که چگونه می‌توانم تو را  بشناسم. چگونه می‌توانم تفاوت قایل شوم میان تو که ملبس به نکتایی و لباس مدرن با مدرک تحصیلی بالا هستی با مردی که از سنت‌های آدم‌سوز و افراط‌گرایی بر اندام ذهنش لباس دوخته است.
گاهی متعجب می‌شوم که چرا فراگیری تحصیل و علم تو را انسان متفاوتی با پدر کلان بی‌سوادم نساخته است؟ حتا گاهی پدر کلان‌های سنت‌زده ما مهربان‌تر از تو می‌شود. وقتی تو هم به سربریدن یک انسان فکر می‌کنی، اما کمتر به خیانت‌های پیدا و آشکار خود اندیشیده‌یی. تو هنوز هم به سواستفاده از زنانی که فعال هستند می‌اندیشی، مانند کسی که به استفاده ابزاری از زنان برای اعمال فشارهای سیاسی‌اش می‌اندیشد. هر دو اعدام می‌کنید انسانی را با جنسیت زن. هر دو تحقیر و افراط می‌کنید. هیچ فرقی میان تو و او نمی‌بینم. برای همین حیرانم که چگونه تو را بشناسم. مردی در خانه همسرش را لت و کوب می‌کند و در بیرون داد از برابری زن و مرد می‌زند.
آقا، نمی‌دانم چرا بیشتر وقت‌ها آخرین گزینه اصلاح‌گری تو تجاوز و بدنامی‌ست؟ تجاوز به حریم شخصی، تجاوز به جان و مال. اینکه من از تو می‌خواهم شانه‌های تو تکیه‌گاه امن جامعه باشد نه مولد ناامنی‌های جهان، نشان آن است که می‌دانم بدون تو مکمل نیستم. حالا چگونه می‌توانم با نیمه مکمل خویش بستیزم و آن را به نابودی بکشانم؟
آقا، نمی‌دانم چرا تو همیشه دنیای پر از احساس مرا به مسخره گرفته‌یی؟ چرا همیشه از اینکه قلب ساده و پر از عشق مرا فریب داده‌یی احساس مردانگی می‌کنی؟ چرا وقتی اشک‌های مرا می‌بینی به آن باور نداری؟ چرا همیشه در ناباوری غرقی؟ آقا من همیشه از تو باور خواسته‌ام. احترام به احساساتم، آن گونه که به احساسات مردانه‌ات احترام گذاشته و گاهی به‌رغم آنکه با تو مخالف بوده‌ام سکوت کرده‌ام، اما چرا این احترام یک‌جانبه است؟ شاید مادر کلان‌های‌مان مقصرند که اعتراض را نیاموخته و نیاموختانده‌اند. اگر آن‌ها الفبای اعتراض را یاد داشتند امروز گوش‌ها به اعتراض عادت داشت و مرا کسی متهم نمی‌دانست.
آقا من ویرانه‌گر خانه‌ها و خانواده‌ها نیستم. من اصلاح‌گر هستم. اصلاح‌گری صادق که هیچ ملاحظه‌یی برای بیان دردها ندارم؛ چون دردها در جامعه ما لبریز شده است. فقط با من در این راه همراه باش!

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آبان ۱۳, چهارشنبه

لطفا مردها اين نوشته را نخوانند...




تعجب نکردم از شنيدن خبر سنگسار رخشانه در غور، وقتي مردان آن ولايت، نزديك بودن با معبود را در گرو حذف والي زن، مي پندارند. تعجب نمي كردم حتي اگر سنگي از اين مراسم را، به دست يكي از برادرانم مي ديدم، چون ما ( زنان ) فقط مي دانيم كه دنياي يك مرد افغان، ظالمانه تر و ستمكارانه تر از آنست كه روشنفكر و تاريك فكرشان را كنار هم و بر علیه زنی که یا مجرم نیست یا مجرم است، بسيج نسازد. من تعجب نمي كنم و نخواهم کرد از این قلب های قسی، وقتي در روز روشن زني را شكنجه دادند و كشتند. وقتي در بدخشان پدر و برادري دختر و خواهر جوانشان را زنده بگور كردند. وقتي سر بريدند، لب بريدند، بيني بريدند. گيسو بريدند، سينه دریدند و پستان بريدند، آلت تناسلي برداشتند و زن حامله را كشتند و به مادر و خواهر و فرزند و نواسه، گاو، شتر و سگ تجاوز كردند. هيچ جاي تعجب نيست! وقتي مردان از مجالس لواطت باز گشته و يا با حيواني مجامعت كرده و يا عبادتي براي تصاحب ٧٢ حوريه انجام داده، گودالي حفر كنند و بر جسم نحيف زني به نام دين، الله اكبر گويان سنگ پرتاب كنند. من تعجب نمي كنم وقتي قصه هاي خيالي در مورد زنان قریه، اقوام و خويشاوندان گرم كنندۀ مجالس مردانه است. من تعجب نمي كنم چون مي دانم جهنمي ترين زنان آن دنيا، خوشبختر از زنان افغان زمين است كه هميشه محاكمه مي شوند، قصاص مي گردند و براي چند روز خبر داغ رسانه ها مي گردند.
اما تعجب مي كنم روزي كه روشنفكر افغاني از قباحت سنگسار بنويسد و عشق را به زن ممنوع نداند و در خفا تصميم بدنامي و بي آبرويي زني را كه به خواهش او تن نداد، نگيرد. تعجب مي كنم اگر مردي از درد بميرد وقتي ببيند مرداني شاهد شكنجه زني هستند و سكوت مي كنند. تعجب مي كنم روزي كه تجاوز و اختطاف سرخط خبرهايمان نباشد. تعجب مي كنم زمانيكه زني بيرون از منزل برود و حرفهاي ركيك نشود و بدون ارزيابي سايز كمر و بر و رو، به خانه برسد. تعجب مي كنم وقتي از بداخلاقي، تعريفی واحد براي زنان و مردان سرزمينم باشد. تعجب مي كنم وقتي ملاامامان سرزمينم حقوق انساني زن را خلاف شرع نپندارند. تعجب مي كنم اگر بين درد من، مادرم، مادرت، مادر كلانم، مادر كلانت، با درد دخترم و دخترت تفاوتي ايجاد شود و آنها دردي كه ما كشيديم نكشند. تعجب مي كنم اگر در قطار سنگباران كنندگان و حرف باران كنندگان برادرم، برادرت و پسرم و پسرت نباشد. رخشانه، سرنوشتي از پيش تعين شده داشت در جامعۀ افغاني، مثل سرنوشت من و تو! هيچ جاي تعجب نيست جز جای شرمساري.

حرفهاي من و دخترم





دخترم! سالها بعد، در نوشته هاي ما خواهي خواند كه آبها نيز قاتل بوده اند، قاتل هموطنانت، قاتل زنان و مردان مسن، قاتل اطفال بي خبر از مفهموم جنگ و مهاجرت، قاتل گوديها و بازيچه هاي اطفالمان. سالها بعد به تو خواهم گفت كه بعد از طالب و داعش، بعد تعدادي از سياستمداران، بعد مافيا، آبهاي گرم و سرد، آبهاي سياه، سرخ و آبي، كوهها، برفها و زمينهاي لغزنده چگونه هموطنان مان را در خود بلعيد، خواهم گفت كه تو وقتي گاه و بي گاه، در عالم تصورات كودكانه ات، وقتي كه فكر مي كردی اروپا دنيايي متفاوت و زيباست و از من مي خواستی برويم از اين ديار، چرا من مي ترسيدم و چرا ترا گرمتر در آغوش مي گرفتم. دخترم! بعدها برايت خواهم گفت چرا ما وارث ويراني ها هستيم؟ چرا ما ملت نفرين شده اي گشته ايم كه هيچ زميني خشك و هيچ آبي ما را در خود آرام نمي پذيرد، چرا نفس هاي به شماره افتاده مان بيشتر به مرگ مي انديشد تا به زندگي.
بعدها برايت خواهم گفت كه تاريخ ما مملو از مرگ است و مرگ است و مرگ. مرگ زندگان مرده پرست و مردگان والا مقام و به قول صادق هدايت" گاهي انسان در بيست سالگي مي ميرد و در هشتاد سالگي به خاك سپرده مي شود" حالا شايد از مرگ خيلي از ماها، ده ها سال گذشته ولي هنوز خود بي خبريم. شايد ما مرده ايم كه فرياد منسجمي نداريم. شايد ما مرده ايم كه فقط مردگان را خوب مي بينيم. شايد ما مرده ايم كه نياز ما فقط امكانات اوليه است. شايد ما مرده ايم كه هيچ اتفاقي ما را بيدار نمي سازد. شايد ما مرده ايم كه از زنده شدن مي هراسيم. شايد ما مرده ايم كه به تاريكي عادت كرده ايم. شايد مرده ايم چون از روزهاي اول زندگي مان براي مرگ خوب خويش دعاها كرده ايم.
دخترم! سالها بعد برايت خواهم گفت كه جامعه جهاني كوشيد و سرمايه گذاري كرد تا زناني فعال افغان را تربيت كنند اما در عوض جامعه كوشيد تا زنان فعال را فاحشه به اثبات برساند و اينگونه شد كه بعدها برايت خواهم گفت، كه ما قاتل يكديگر شدیم، قاتلاني مهربان و ظاهراً خون گرم كه سر شخصيت يكديگر مي بُريم و هراس هم نداريم. نتيجه تناقض و تضاد كوشش ما با كوشش جامعۀ جهاني است كه شايد فردا ميان اين كوشش بي نهايت زنان، هيچ زني و هيچ مادري براي هيچ كس پاك نباشد و نسلي شاهد مادراني هستند كه خود فكر مي كنند سازنده اند ولي اكثريت فكر مي كنند مخرب اند.
دخترم بعدها، فقط تو سياه مشق ها و سياهكاري هاي ما را خواهي خواند و خواهي خواند كه ما چگونه به عقب رفته ایم و براي همين مي ميريم و همه قاتل مان مي شوند، حتي آن آبي كه تو هميشه شناور شدن در آن را دوست داري.