سه‌شنبه ۲ دی ۱۳۹۳ ه‍.ش.

تا 2016 خدا حافظ




سال 2014 ختم شد نازنين من. همان سال كه فكر مي كرديم سقف آسمان افغانستان روي سرمان خراب مي شود و تنها ما مي مانيم و جنازه آرزوهايمان. فكر كرديم تا سال بعد زيبا رويان كابلي برقع به سر، با ترس و لرز زندگی خواهند کرد و هیچ آواز زنانه ای در شهر شنیده نمی شود. فكر مي كرديم پسران مناطق مرفه كابل، پيراهن و تنبان به تن، كوچه به كوچه امنيت از دست رفته شان را جستجو مي كنند. فكر مي كرديم باز هم بوي نان خشك خانگي، بوي كباب وطني خواهد شد برايمان و صداي سكوت و وحشت در گوشمان هو هو خواهد كرد . فكر مي كرديم كوچه ها و خانه هايمان به تسخير تاريكي خواهد رفت و اطفال سرزمين مان، باز مثل من و تو جنگ را از نزديك لمس خواهند كرد و جسم نحيفشان در لونگي و برقع پنهان خواهد شد. فكر كرديم که ما باز هم مهاجر مي شويم و از هم دور و كلمه افغاني سخت ترين شكنجه مي شود برايمان. فكر مي كرديم و از اين فكرها، تمام بدنمان شلاق می خورد و دره زده مي شد و تاولهایی روی دلمان می ماند و تکه تکه های آرزوهایمان مقابل پاهایمان جان می داد.  فكر كرديم و نشستهاي دوستانه مان را با اين افكار خراب می كرديم. چيزي نخريديم، به ساختن فكر نكرديم و به آنچه داشتيم فناعت كرديم و حتی گاهی فقط فروختیم و خیره خیره به هم نگاه کردیم که شاید این روزها دیگر تکرار نشود.
حالا اين سال در حال ختم شدن است و سال بعد در حال رسيدن. اما ما باز هم همان ملت هر دم شهيد مانديم و ميان مرگ و زندگي نفس مي كشيم. باز هم مثل گذشته، ما را با انتحار مي ترسانند و با اعدامهاي صحرايي تهديدمان مي كنند. باز هم هر روز يك جنازه تسليمان مي دهند. يك جنازه از انتحار كننده و يك دنيا خون و دود و تكه هاي گوشت. بله عزیزم هیچ چیز تغییر نکرد. نه امنیت مان، نه سیاست مان، نه اجتماعمان و نه برخوردهایمان. نه بدتر شدیم و نه بهتر. ما باز هم همان بندگانی هستیم که در برزخی به نام افغانستان، میان مرگ و زندگی، میان خنده و گریه، میان خوشبخت بودن و بدبخت بودن، میان انسان بودن و حیوان بودن و میان ترس و شجاعت معلق ماندیم و زندگی کردیم.  ما باز هم مي ترسيم و من باز هم جز بازوهای لرزان تو پناهگاهی ندارم که به آن تکیه کنم و بگویم که من هم کسی را دارم، مثل سالهای گذشته.
 شايد مادرم راست مي گويد نازنين، كه دنيا به اميد خورده شده است و شايد هم تو راست مي گفتي اميدي نيست ديگر. اما من ميان اين اميد عميق مادرم و نااميدي تو هميشه سرگردان بودم و هستم. گوش كن نازنين، امروز كسي بعد از شنیدن نگرانی هایم به من گفت يوم البدتر هست دیگر. يعني هر روز بدتر از امروز. باور کن من باز هم متاسف شدم همان طور که از شنیدن ضرب المثل " خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو" در افغانستان متاسف می شدم و می ترسیدم. چرا که همين جمله است كه از مردم ما هميشه بی اداره ترین ملت ساخته است و همیشه منتظر روز بد. روز بد، يعني ما لايق حكومت بد هستيم، ما لایق ملت بد، معارف بد، امنیت بد، فرهنگ بد و ...  . يعني هر روز بايد بدي به سراغمان بيايد ولي از فرداي بدتر بترسيم و بخاطر امروز فرياد نزنيم. بله نازنين، براي من نه ٢٠١٤ ترسناك است، نه ٢٠١٥ و نه.... من از سالها نه، بلكه از ادمها مي ترسم. من از گرسنگي نه، بلكه از ادم خوراني مي ترسم كه در سيزده سال به نام ملت، خوردند و جمع كردند و وسيله عياشي خويش را فراهم كردند. من از همان مردمي مي ترسم كه سال هاي نكوي مرا، خراب مي سازند. همان ادمهايي كه سالهاي تاريخ سرزمينم را با خون نوشتند، همان ادمهايي كه به قيمت آرامش خويش، فساد اداري را در تاريخ كشورم رقم زدند.
نازنيم يادت هست؟ شعرِ "من از ٢٠١٤ نمي هراسمِ" مرا وقتی خواندی، سرت را بالا بردی و گفتی منیره کمی بترس. گفتم: از چه بترسم. اما حالا من می دانم از چه بترسم و از که نترسم. بلی، من در آن شعر، همه چيز را گفتم پيش از شروع آن سال نفرين شده. حالا بعد یک سال من فقط از اندیشه ها می ترسم و از داشتن نکتایی و کورتی و پطلون کسی، احساس نمی کنم او مدرن و روشنفکر است. راستی یادم رفت یک نکته در مورد یوم البدتر ذهن مان، تاریخ مان و سیاست مان. يوم البدتر قصه اي است كه عمداً در گوشمان خواندند تا از هیچ امروزی نه، بلكه از فرداي نيامده بترسيم و براي همين ما تحمل كرديم، حتي وقتي سر بريده عزيزمان را در دستمان دادند. حتي وقت جنازه برهنه دو زن در درخت آويزان شده را ديديم. حتي وقتي قاضي فهيمه را اختطاف كردند و كشتند. حتي امروز هم نخنديديم و از فردا ترسيديم.
حالا جانم، كابينه هم يك غم شده روي دل مردم، مردمي كه دروغهاي زيادي را هضم كرده اند و كم كم باورشان شده است، آنها همه راست بودند. حالا تو هم آنقدر نترس تا من آن بازو و آن تکیه گاهم را نیز از دست ندهم. هيچ چيز نخواهد شد، از دسترخوان تهي مان چيزي كم نخواهد شد. به فرداي مبهم مان چيزي اضافه نخواهد شد و نوري از چشمهاي كم سوي مادرم گرفته نمی شود. از پولی که همیشه در جیب مان مثل داستان یکی بود و یکی نبود، حضور داشت، کسر نمی گردد و هیچ آپارتمانی به نام من و تو آتش نخواهد گرفت و از آنجا که هیچ قبالۀ شرعی و غیر شرعی از زمینی، در خانه مان موجود نیست، مفقود نمی گردد. آرام باش دنیای من. بگذار همه به یوم البدتر و من در کنار تو به یوم البهتر زندگیم بیاندیشم تا حس کنم که واقعا وحشت فردا، خوشی امروزیم را نخواهد گرفت. هنوز هم وقت برای سرودن شعرهای عاشقانه هست تا بر دلی بنشیند و رویایی خلق کند و هنوز هم ما می توانیم خوش باشیم مثل سالهایی که شلیک حرف اول را می زد ولی من و تو آغاز هر سال را جشن می گرفتیم.
تا 2016 خداحافظ

چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

به گوش هايي كه هميشه كر بوده اند



شب را با شعرهاي نجمه زارع و حافظ صبح مي كنم و روز را با انجام بخشي از كارهاي روزمره رسمي و مدني. چقدر سخت است هم قوي باشي و هم زن باشي و پر عاطفه. مي خواهي بگويي حس مادريت ترا رنج نمي دهد حتي نمي خواهد از تو يك زن ضعيف بسازد اما نمي تواني انكار كني كه در مقايسه با اطفال چقدر ضعيفي. مي خواهي بگويي زن هستي اما هيچ وقت عاشق نشده اي، باز در دلت مي گويي چرا دروغ مي گويي تو جام تلخ يك عشق ناكام را بر دل داري در حاليكه اساس شكل گرفتن انسان عشق است از عاشق بودنت پشيماني.  مي خواهي بگويي سالها بي نيازي، ترا نيازمندتر ساخته اما مي ترسي از تنهايي بيشتر. مي خواهي بگويي چقدر تنهايي، اما از انسانهايي كه به تو چون گوسفندي ضعيف، نگاه مي كنند مي ترسي. مي خواهي بگويي هيچ فكر گناهي به سرت نزده است اما از اين دروغ مي شرمي. مي خواهي بگويي چون فروغ گنه كردي، اما گناهي پر ز لذت، اما از جامعه اي كه ترا در افكارشان به اعدام صحرايي مي كشانند مي ترسي، چون در اين جامعه اعتراف به گناه يعني مرگ.
دخترم مي خواهم امشب بگويم برايت، چقدر ترسيده ام از گذشته تا امروز. انقدر ترسيده ام كه گاهي خودم را انكار كرده ام. خودم را به دروغ به قوي بودن زده ام. مي خواهم به تو بگويم تنها تو نيستي كه از تاريكي مي ترسي و به من پناه مي اوري من بارها از تاريكي مغزها و افكار ترسيده ام، بخاطر ان گريسته ام اما پناهگاهي نيافته ام. دخترم تو با روشن شدن چراغي و يا شمعي از اين ترس نجات مي يابي اما من هر شب كه چراغها روشن مي شوند باز هم مي ترسم چون فكرها هنوز تاريك اند و ميل به روشني ندارند. من از روزهايي كه انسانهاي تاريك فكر از كوچه هاي خلوت مي گذرند مي ترسم تا مبادا خواب و روياي كودكي طفلي را پريشان يا نابود نسازند. من مي ترسم دخترم اما بيشتر از اين مي ترسم كه ترسم را كسي بفهمد.
دخترم شب، صبح مي شود و صبح شب. اين تكرار دوست داشتني زندگي ام هست اما چقدر گاهي اين تكرار دردناك هست برايم. انقدر دردناك كه مرگ راميان اين تكرار مي خواهم.  من درد مي كشم با اينكه ظاهرا بي درد ترينم. من درد مي كشم اما اين درد عادتم شده است چون زني كه هميشه درد زايمان دارد و درد مي زايد اما هيچ كس نمي داند. استخوانهايم بي نهايت سست شده اند اما با همين استخوانهاي پوك هميشه بار سنگيني بر شانه مي كشم.
مي داني دخترم هر روز  كسي مي ايد به بهانه تسكين غمهايت اما با حجم بيشتري از غم تنهايت مي گذارد. روحت خط خطي تر از چهره ات مي شود. اه دخترم نمي داني من چقدر ميان همين جمعيتي كه به شجاعتم چك چك مي كنند تنهايم. چقدر ميان اين جمعيت اذيت مي شوم. من اهسته اهسته خُرد مي شوم. استخوانم آهسته آهسته براي خاك شدن آماده مي شوند اما نمي دانم چرا خاك شدن را لايق خود نمي دانم و با چشم سفيدي مبارزه مي كنم. گاهي راهي را كه نمي دانم به كجا ختم مي شود، مي روم. گاهي وقتي پيروزي در يك مبارزه ام را جشن مي گيرم غم ديگري روي شانه ام مي اندازند اما خودم را به نفهمي مي زنم و مي خندم. دخترم مبارزه شيريني عجيبي دارد چه شكست بخوري، چه پيروز شوي. اما در اين مبارزه تلخي اي از ان بيشتر وجود ندارد كه دوستان تو منتظر شكست تو باشند و من سالها اين تلخي را هضم كرده ام و حالا تيزابي شده است كه هرچه عوق مي زنم باز هم خلاصي نمي يابند.
 دخترم دنيا چهره عجيبي پيدا مي كند وقتي زن بودنت درد سرت مي شود. خيلي مي شكني وقتي مي بيني عزتت را خريدارند ولي غيرتشان ايجاب نمي كنند ترا به حال خود بگذارند. ترا هر روز با دامي مي خرند و مي فروشند. تو ميله هاي زندان را مي بيني ولي همه ازادي ترا مي بينند. تو فرياد مي زني اما هيچ كس نمي شنوند. تو مي گويي من خوبم اما آنها مي گويند اين زن بيچاره هست.
دخترم دستهايم بي نهايت درد مي كنتد وقتي در كف ان زخمي از ناسپاسي ها را دارد وقتي همه از تو توقع دارند و تو از هيچ كس انتظاري نداري در اين وقت انقدر ضعيف مي شوم كه جز دستان كوچك تو هيچ نيرويي مرا توان نمي بخشد. شايد باور نكني مادرت انقدر محتاج دستان توست كه شايد هيچ كس در باورش نگنجد اما چه مي توان گفت وقتي...

یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

روز جهانی شستن دست و ایکاش های من.....



28 اکتوبر روز جهاني دست شستن بود و تلويزيون ها هم مرتب پيام شستن دست را بعد رفع حاجت، قبل از غذا خوردن و... پخش مي كرد. اما چرا در كشور اكثريت مسلمان كه نظافت را جز ايمان مي پندارند و همه به اين باور اند كه فضولات انساني نجس هست هنوز هم دست شستن مروج نيست؟ ان وقت من زن، چگونه مي توانم توقع داشته باشم كه جمله اسلام دين عطوفت است نهادينه شود و خشونت به بهانه حفظ دين مروج نگرديده باشد. شستن دست در اين كشور هنوز مسئله هست اما شستن مغز با اراجيف اخوندهاي ايراني و مولويان پاكستاني در جهت ناامني بيشتر در افغانستان، سهل مي باشد و همه آن را پذیرفته اند. ای کاش روزی به نام شستن مغز داشتم از کثافات افکار کسانی که باعث ویرانی کشورم شدند. شستن مغز با اشکهای ندامت از سوی کسانیکه سالها بر این جغرافیا جفا کردند. ای کاش....

من تنها یک امام حسین را می شناسم




!
صبح که از خواب بيدار می شوم و از پنجره به بیرون نگاه می کنم رقیه های سه ساله را می بینم که به دنبال یافتن لقمه ای نان، سطل کثافات روبروی خانه مان را جستجو می کنند و سکینه هایی را می بینم که سیلی روزگار دستهای انها را زمخت و چهره شان را افسرده و مغشوش ساخته است. از چهارراهی پل سرخ که می گذرم ابوالفضل ها و قاسم هایی را می بینم که سطل چاه کنی، سطل رنگ و ریسمان به دست دارند و در انتظار حري كه انها را دريابد. با این تفاوت که انها حتی عمویی مانند امام حسین ندارند که حداقل هفتاد و دو نفر به انها احترام بگذارند. من روزانه زینب هایی زیادی را می بینم که روزگار نامرد انها را به کنار جاده کشانده و به دنبال پاک کردن موتر و شستن لباسهای چرک ما، روزی هزار بار التماس می کنند. من دختران معصومی را می شناسم که در جامعه ای که در برابر نام، نان می دهند انها را به بیراهه کشانده اند. من یزیدیان زیادی را می شناسم که هر روز سر حقیقت را می برند و شمرهایی که لباس های شیک و لوکس به تن دارند اما هزاران فامیل با عزت را بی سیرت می سازند. اما من تنها یک امام حسین می شناسم که قرنها پيش شهيد شد اما صدای چه کسی مرا یاری می دهدش، در هر زماني جاريست، ولی گوشها نمی خواهند آن را بشنوند و افکارمان اجازه یاری به او را نمی دهد.
من هر سال دسته سینه زنی را می بینم که حسین بر لب دارند و اشک در چشمانشان، ولی اكثريت یک بار هم این رقیه ها، سکینه ها، زینب ها و ابوالفضل های روزگار خویش را ندیده اند. من قمه زنانی را می شناسم که از جاری بودن نام زینب در زبان دیگران احساس غرور می کند اما از شجاعت و جسارت مشروع خواهرشان می شرم اند. برای همین است که سر جدا شده حقیقت، موهای پریشان زینبیان روزگارم، غرور شکسته ابوالفضل های اطرافم، صورت سرخ و رنجور سکینه ها و رقیه های خیمه نشین کشورم مرا به گریه وا می دارد و نه انکه با ریا نام حسین را ببرم و در عمل یزیدی شوم که تهمت و افترا سرلوحه کارم هست. من امروز را هفتیم روز زجر خاندان پیامبر نمی دانم بلکه از زمانی که فهمیدم اهل سرزمین خشونت زده ای هستم که در ان کودک آزاری و زن آزاری سرلوحه کارشان هست، گریستم نه برای آن حسینی که ازاده بود وآزاده زیست و با افتخار شهید شد.

دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

برای دختران کوبانی




 
مدتها بود ديگر نبايد زن مي بودي. بايد طنازي ها و كرشمه ها را با لباس زمخت نظامي بدل مي كردي و موهاي دراز و پريشانت را با گل مويي محكم مي بستي. مدتها بود كه ديگر درخشش چشم هيچ مردي برايت معنا نداشت فقط ان چيزي كه ترا به ميدان مي كشاند مبارزه عليه انسانهايي بود كه براي دفن انسانيت قدمهاي كثيفي برداشته بودند.
روزي رنگ گيسوانت دوست داشتني ترين رنگ بود براي مردي كه شب را با خيال تو صبح مي كرد. اين چشمها چراغي روشن بود براي او كه روشنايي را از دامن تو مي چيد. اسلحه در دستان لطيف تو زيبا شد و گرنه هزاران مرد اين شي خونخوار را در دست گرفته و به جنگ رفته بودند. اسلحه به دست و نارنجك به كمر بستي تا نجات بدهي هم جنسان خويش را از مرگ حتمي. شايد خودت هم فكرش را نمي كردي روزي اخرين گلوله ترا نجات دهد اما مي دانستي بازار فروش كنيز و جهاد نكاح ترا با اغوش باز مي خواهد اما مي خواستي بميري به جاي انكه چون شي بي ارزشي به فروش برسي. حالا زلف هاي پريشانت در دست مرديست كه از بريدن سر از جنازه بي جانت احساس قدرت مي كند. سر جدا شده از بدنت را با افتخار مي گيرد تا عكس يادگاري اي با تو بياندازد اخر در اين جغرافيا دست نيافتن به زن زيبا روي هم گاهي جرم محسوب مي شود. اما خوب شد بازار كنيز فروشان كساد شد با نبودن تو و مجاهد دروغيني كه خواب هم خوابي با ترا ديده بود با در دست گرفتن سر جدا شده تو، اين ارزو را به گور برد. نمي داني چقدر با ارزش بودي دختر پيش مرگ كرد عراقي براي ما و براي انها. سرت را جدا ساختند تا بگويند حتي ترا اخرين گلوله هم نتوانست نجات دهد بي خبر از انكه تو نجات دادي زني را كه مي توانست ملبعه مرداني باشد كه جهاد را بدنام ساختند. راستي مي داني مدتهاست سرنوشت عراق و سوريه را زنان شجاعي مانند تو به دست گرفته اند يعني تو تاريخ ساز شدي، اين واقعيت چقدر شيرين است كه امروز دختري از افغانستان بر هم جنس بودن تو مي بالد.